| عنوان | پاسخ | بازديد | توسط |
عضو شويد
ارسال کلمه عبور |
کدام بخش وبسایت کم رنگ تر است؟
|
|
صفحه اصلي : |
| تالار گفتمان : | |
| تالار گفتمان |
| منو اصلي : |
|
|
افزودن به علاقمندی ها |
تاریخ : 8/11/1390 |
| عنوان | پاسخ | بازديد | توسط |
چون حضرت ابوبكر رضی الله عنه اولین متهم در كودتا علیه حضرت على رضی الله عنه است نا چاریم شخصیت آن حضرت را كمى بیشتر مورد بررسى قرار دهیم و به سابقه زندگى او بنگریم شاید با یافتن حسن یا سوء سابقه جوابى قانع كننده درله و یا علیه این ادعا بیابیم . یكى از مهم ترین دلایلى كه باعث شده تا رسول خدا حضرت محمد را خیلى دوست بداریم این است كه ایشان در ابتداء یكه و تنها در محیط خشن مكه براى نشر اسلام و هدایت مردم متحمل زحمات فراوان و طاقت فرسائى شدند اول خدیجه به ایشان ایمان آورد و سپس حضرت ابوبكر . البته اهل تشیع مى گوید دوم على بود وسوم ویا چهارم یا شاید هم پنجم ابوبكر بود قبول است زیاد فرق ندارد اما این نكته نا گفته نماند كه حضرت على در خانه پیامبر بزرگ شده بود و 8 سال داشته اما ابوبكر دوست وهم عمر ایشان بودند . ایمان ابوبكر رضی الله عنه خیلى زیاد بود وآنچه را كه پیامبر مى فرمود باجان دل مى پذیرفت یك روز رسول خدا ادعا كرد كه یكشب رفته به بیت المقدس واز آنجا رفته آسمان و آسمان هفتم را هم دیده و پس در عین شب بر گشته است به زمین . ابو جهل به تمسخر این حرف را براى ابوبكر تعریف كرد او گفت آیا محمد صلی الله علیه وآله وسلم اینرا گفته ابوجهل خنده كنان گفت (بله این ادعاى اوست) ابوبكرجواب داد (پس راست مى گوید ) اینگونه اعمال باعث شد كه او به لقب صدیق مفتخر گردد از جمله كارهاى آن حضرت كه نشان دهنده خلوص ومحبت وارادت وى نسبت به آخرین فرستاده خداست تزویج دختر 9 ساله خویش به حضرت محمد كه آنزمان 50 ساله بودند است او دختر خود را وقتى به حضرت محمد بزنى داد كه آن حضرت درنهایت ضعف بودند و خطر از هر طرف ایشان را تهدید میكرد و در آستانه فرار از شهر و دیار خود بودند . حضرت ابوبكر در تمام سختیها شریك و یار پیامبر بودند و آنگاه كه فرمان هجرت آمد همه مسلمانان از مكه رفتند تنها حضرت محمد ابوبكر و على باقى ماندند وقرار براین شد كه على كه خانواده متشخص ترى داشت در مكه بماند و خطر خوابیدن در جاى رسول الله را به جان بخرد و ابوبكر همراه آن حضرت هجرت كند و خطر تعقیب ددمنشان را پذیرا شود در اینجا دنباله سر گذشت ابوبكر را رها مى كنم تا این نكته را بگویم كه اگر ما از فضایل على در این كتاب چیزى ننوشتیم یا اندكى نوشتیم نه به آن معنى است كه اعتراف به قهرمانى على نداریم بلكه فقط به آن دلیل است كه خوشبختانه در مورد این صحابى جلیل القدر با عالمان شیعه موافقیم وآنچه كه آنها بودن غلو مى گویند ، از عقاید مسلمه ما نیز هست . بارى ابوبكر با پیامبر همراه شد و كفار به تعقیب آنان پرداختند حضرت پیامبر و یار همراهش در غار ثور ماواء گرفتند اما كفار به مدد ره یابان تا به در غار نیز رسیدند در این اثنا ابوبكر از خطرى كه او و پیامبر را تهدید میكرد و قدم به قدم به آن دو نزدیك مى شد حزین و غمگین شد پیامبر به او فرمود اندوه مخور كه خدابا ماست آیات قرآن ازواقعات فوق اینطور یاد مىكند . ( إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَينِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ يقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَهَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَهُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)سورة التوبة آية 40 ( اگر نصرت ندهید پیامبر را (چه باك ) كه خدا یاریش داد و پیروزش گرداند هنگامى اخراج كردند او را كافران، وقتى دومى از دو نفرى بود كه د رغار بودند وقتى كه به یار خود گفت ( غمگین مشو كه خدا باماست ) پس نازل كرد خدا آرامش را بر او و یاریش كرد به لشكرى كه ندیدند آن را و كلمه كافران را فروتر ساخت و سخن خدا همانا كه بلند وغالب است وخدا عزیز وحكیم است .) ازجمله (خدا باماست ) معلوم مىشود كه منظور پیامبر در آیه این است كه ( اى ابوبكر خدا با من و تو ست ) و میدانیم خدا ب اهمه است با كافرو با مسلمان مراقب همه است اما پیامبر در اینجا قصد دیگرى دارد او منظورش این است كه ( اى ابوبكر ناراحت نباش چون خدا با من و توست ) یعنى الله با رحمتش با من و توست اگر به جاى ابوبكر حضرت على همراه پیامبر بود حتماً حالا بچه هاى كوچك شیعه این آیه را حفظ میكردند و كلمه ( الله معنا) ورد و شعار مذهب شیعه مى شد اما از نظر آنها بدبختى دراینجاست كه آیه درحق حضرت ابوبكر است پس باید به طریقه اى دیگر تفسیر شود پس علماى شیعه آمدند وگفتند ( ابوبكر ناقص الایمان بود زیرا ترسید ) وبا طرفندى خاص كلمه حزن را در فارسى به ترس ترجمه كردند در حالیكه معنى درست آن درزبان پارسى حزن و غم و اندوه است و حق هم بود كه ابوبكر از شكست اسلام و پیروزى كفر و شهادت پیامبر و خودش حزین و اندوهگین شود اگر این عیبى باشد متوجه پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم هم هست زیرا ایشان هم گاهى حزین مى شدند خداوند خطاب به او مى فرماید . ( قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يقُولُونَ ) الانعام آية 33 (بدرستكه میدانیم كه تو را اندوهگین مى سازد آنچه كه آنها مى گویند) امابراى كسى كه حزن را به ترس ترجمه مىكند لازم است گفته شود كه اولاً ازخدا بترسد وترجمه دقیق بنماید وترجمه را تحریف نكند وثانیاً حتى ترس هم درچنین لحظات گناه نیست فرشتگان خداوند(ج) به حضرت لوط مىگویند . ( وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالُوا لا تَخَفْ وَلا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ ) (العنكبوت:33) (و هنگامیكه فرستادگان ماپیش لوط آمدند تنگدل و اندوهگین شد بسبت آنها فرشتگان گفتند نه بترس ونه اندوهگین شو ما ترا نجات میدهیم .) باقران جوابشان را دادیم شاید گردن به حق فرود آرند . ابوبكر درمدینه نیز خدمات درخشانى انجام داد ودر كلیه جنگها همراه پیامبر بود اول ایمان آورد وبعد هجرت كرد پس جهاد نمود وبه حق مشمول این آیات است ( الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ ) سورة التوبة 20ـ22 ( كسانیكه ایمان آوردند وهجرت كردند وجهاد نمودند با مال وجان درراه خدا آنها داراى مرتبه اى بلند تر در نزد خدایند و آنها پیروز شدگان هستند خدایشان به آنها بشارت رحمت و خشنودى و باغهاى بهشت را میدهد كه در آن نعمت جاودان مقیم هستند و خدا در نزد او پاداش بزرگ است .) ابوبكر علاوه بر اینها انفاق نیز مى نمود وقتى یكى از فامیلهاى فقیرش كه همیشه مورد لطف او بود و از او كمك مالى در یافت میكرد علیه عایشه در ماجراى غوغاى منافقان شایعه پراكنى كرد ابوبكر قسم خورد كه دیگر به او كمك نكند اما این آیات نازل شد . ( وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعة أَنْ يؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِی سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (النور:22 ) (و نباید كه قسم بخورند دارندگان مال مكنت از شما به اینكه به خویشاوندان و فقیران و مهاجران راه خدا چیزى ندهند باید كه عفو كنند و در گذرند آیا دوست ندارید كه خدا از شما بگذرد و خدا غفور و رحیم است) ابوبكر وقتى این آیه را شنید . (الاتحبون ان يغفرالله لكم) ( آیا دوست ندارید كه خدا شما را بیامرزد ) گفت : چرا دوست داریم كه خدا مرا بیامرزد پس به كمك خود ادامه داد تامشمول رحمت خدا شود . او در جنگها از جان مایه میگذاشت فرزند كافرش در جنگ در صف كفار بود بعدها كه مسلمان شد به پدرش گفت ( پدرجان در یكى از ساعات جنگ در پشت تو قرار گرفتم اما رحمت پدر فرزندى مانع ازحمله من به توشد ) ابوبكر فرمود ( به خدا اگر من در چنان موقعیتى بودم به تو رحم نمى كردم ) او از مال خود نیز در راه پیشرفت اسلام گذشت . در روزهائیكه پیامبر بیمار بودند بیماریى كه منجربه رحلت حضرت شد این ابوبكر بود كه به امر رسول خدا پیش نماز مردم شد . پس از وفات آن حضرت نیز سكان كشتى طوفان زده اسلام در دستهاى پر توان و پر تدبیر ابوبكر قرار گرفت و با آنكه مدت خلافت ایشان كوتاه بود اما با این و جود كارنامه درخشانى از ایشان باقى ماند. مدعیان نبوت و مرتدان را از بین برد و به مرزهاى ایران و روم لشكر كشید و طعم شكست را به ابر قدرتهاى زمان خود چشاند و چون در جنگ با پیامبران دروغین خیلى از حافظان و قاریان قرآن شهید شدند ابو بكر احساس خطر كرد و دستور جمع آورى قرآن را صادر كرد و این نیز از جمله كارهاى عظیم آن حضرت است . خدایش درجه بلند عطا فرماید آمین .
قرآن مى فرماید . (يَاأَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ) سورة الا حزاب آية 59 ( اى پیامبر بگو به زنانت دخترانت و زنان مومنان ) از این آیه معلوم می شود كه حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم یك بنت نداشته بلكه بنات داشته. عجب پس آن سه تای دیگر كدام هستند؟ یكی از این دختران زن حضرت عثمان رضی الله عنه و دومی زن ابو العاص ابن الربیع شدند و یكی هم همانطور كه میدانیم زن حضرت علی رضی الله عنه بود و یكی هم به خانه بخت نرفته بود وقتیكه زن حضرت عثمان رضی الله عنه وفات كرد حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم این دختر دیگر خود را نيز به او داد به همین دلیل حضرت عثمان رضی الله عنه به ذی النورین معروف است خوب اگر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میدانست آیا امكان داشت یك دخترش را به او بدهد؟ و تازه بعد از مردن اولی دومی را بدهد؟ اگر بگویند كه نمی دانسته و عثمان رضی الله عنه را نمی شناخته پس می گویم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم كه با وحی در تماس بوده چگونه نتوانسته نفاق عثمان رضی الله عنه را تشخیص دهد در حالیكه خداوند منافقان را به او شناسانده بود دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با این همه علوم چگونه نتوانست تشخیص دهد كه دامادش منافق بوده و اگر بگویند می دانسته منافق است و با این حال دختر دوم را به او داده باید توضیح بدهند چرا؟ عالمان اهل تشیع نه جواب سوال اول را میدهند نه جواب سوال دوم را بلكه راه سومى را برگزیدند یعنى راه سكوت را انتخاب كردند كمتر كسى از مدعیان محبت آل بیت در بین تشیع است كه حتى نام خواهران فاطمه را نداند . شما برادر شیعه كه حالا این سطور را مىخوانید آیا نام خواهران فاطمه را میدانید ؟ اكثر تان نام خواهر فاطمه را نمى دانند چه برسد به آنكه ازسر گذشت آنها با اطلاع باشید . آیا مخفى كردن حقیقت راه چاره است ؟ اگر فاطمه جزء اهل بیت است خواهرانش هم كه زن عثمان بوده اند نیز هستند اگر امتیاز على این است كه شوهر دختر پیامبر بود پس عثمان دو امتیاز داشته و دو دختر رسول خدا را بزنى گرفته بود . البته ناگفته نگذاریم كه حضرت فاطمه بر اساس بعضى از احادیث افضل تر از دختران دیگر بوده اند . و همینطور درباره دختران حضرت على رضی الله عنه شما نام زینب خواهر حسین را زیاد شنیده اید اما ام كلثوم یعنى خواهر دیگر حسین را كمتر شنیده اید چرا؟ كه زن حضرت عمر بوده اند آیا ام كلثوم از اهل بیت نیست ؟ آیه مى فرماید . ( خبيثات براى خبيثون وطيبات براي طيبون ) اگر دختران پیامبر و على پاك و نیكو بودند بر اساس آیه شریفه شوهر ایشان یعنى عمر و عثمان نیز پاك بودند اگر مى گوید دختران پیامبر و على كه زن عمر و عثمان شدند طیبه نبودند پس ادعاى دوستى اهل بیت محمد و على را نكنید چون نه زنانش را پاك مى دانید نه دخترانش را .
حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در هر سفر یكی از همسران خویش را به همراه می بردند در باز گشت از سفری حضرت عایشه رضی الله عنها همراه ایشان بودند و در یكی از استراحتگاههای وسط راه حضرت عایشه از كجاوه ( اتاقكی كه بر روی شتر قرار میدادند ) خارج شدند و برای قضای حاجت از كاروان دور رفتند ناقوس حركت در این بین به صدا در آمد و شتربان كجاوه را بربالای شتر قرار داد غافل از اینكه عایشه در میان آن نیست و ساربان كاروان را به حركت در آورد . عایشه رضی الله عنها كه برگشت دید كه ای داد و بیداد كاروان رفته است چون یقین داشت بدنبالش خواهند آمد در جای خود نشست . قانون این بود كه همیشه پشت سركاروان و بافاصله فردی حركت میكرد تا اشیاء بجامانده را جمع آوری كند در آن سفر این وظیفه به حضرت صفوان محول شده بود او وقتی به عایشه رسید گفت ( سبحان الله زن رسول خدا ) و دیگر بدون آنكه كلمه ای بگوید شتر را خواباند تا عایشه بنشیند و دهانه شتر را گرفت و حركت كرد تا به كاروان رسید اما همین اتفاق ساده سوژه خوبی برای منافقان بود كه بگویند بله زن جوان است و مرد جوان و از این حرفها كه قلم را نمی رسد كه جسارت كند و بنویسد اما حرفها كه پخش شد و تا آنكه آیات برائت عایشه در سوره نور نازل شد و درقسمتی از آیات آمد . (إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَهُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَهِ (النور:19) (آنان كه دوست دارند تا فاش شود تهمت بدكاری در بین ایمان آورنده گان برای آنها در دنیا و آخرت عذابی درد ناك است .) درسوره احزاب آیه 58 درهمین رابطه می فرماید . (وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُبِيناً) (الأحزاب:58) (و آنها كه آزار میدهند زنان و مردان مؤمن را به تهمت عمل بدی كه انجام نداده اند پس بدرستیكه بردوش خود بار گرانی از گناه آشكار و پنهان را نهادند ) بهر حال ما این آیات را نیاوردیم كه حضرت عایشه را از زنان مبرا كنیم خوشبختانه در این مورد كسی با ما اختلاف ندارد ما آیه را شاهد آوردیم تا مطلب دیگری از آن گواهی بیاوریم نخست اینرا بگویم كه شیعه نیز در اینكه آیات فوق در حق عایشه است با ما متفق است پس توجه كنید خدا چه می گوید . (وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ)(الأحزاب:58) (كسانیكه آزار میدهند ( باتهمت زدن ) زنان و مردان مؤمن را ) منظور از مؤمنات در اینجا حضرت عایشه و از مومنین حضرت صفوان است پس خدا كه آنها را از زمره مومنین و مومنات می نامد آیا برایمان حقی باقی می ماند كه ایشان را كافریا منافق بدانیم . یا وقتی در آیات زیر می خوانیم : (إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ) (النور:23) ( و كسانیكه اتهام به بد كاری میدهند زنان نیكوكار ایمان آورنده بی خبر از همه جای را ، خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت میكند و برای آنها عذابی بزرگ است ) منظور از محصنات غافلات مؤمنات حضرت عایشه است . پس ما چگونه بعد از آنكه خدا ( جل و علا ) به عایشه لقب های عظیم میدهد . حی یكیش لقبهاى كه اگر یكى از آن در حق هر زنى دیگر نازل مى شد براى افتخارش كافى بود . چگونه بعد از همه اینها به عایشه بد میگوییم ؟ و او را منافقه و مغرض می شناسیم ؟ باز گوئی این ماجرا در قرآن با آیه ای پایان می یابد كه اگر مسلمانان با دقت به آن توجه كنند دیگر از میان آنها كسی پیدا نخواهد شد كه در حق حضرت عایشه زبان درازی كنند . مگر آنكه بنام مسلمان و در دل منافق باشد . مگر آنكه به قرآن ایمان نداشته باشد آیه می فرماید : (الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُولَئِكَ مُبَرَّأُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ) (النور:26) (زنان نا پاك لایق مردان نا پاكند و مردان خبیث برای زنان خبیث استند و زنان پاك مال مردان پاكند و مردان پاك مال زنان پاك اند آنها برئ اند از آنچه كه ( منافقان ) میگویند و برای آنها آمرزش و رزق كریم است ) این آیه یعنی چه ؟ یعنی اگر عایشه خبیث بود باید نصیب خبیث می شد و اگر طیبه و پاك و پاكیزه بود باید حق طیب و پاك میشد و این آیه در باره عایشه است زیرا از برائت او از تهمت صحبت میكند . خوب آدمهای حسابی ! عایشه نصیب كی بود از لحظه بلوغ نصیب رسول خدا شد و پیامبر در حالی از جهان فانی رحلت نمود كه سرشان بر سینه عایشه بود و پس از وفات رسول الله حضرت عایشه تا آخر عمر شوهر هم نكرد و در همان اطاق كه ده سال با پیامبر سپری كرده بود باقی عمر را نیز به سر برد و پیامبر در حق او فرموده كه ( او زن من در بهشت است ). و این اظهر من الشمس است ، كه بعد از خدیجه ، عایشه بیش از زنان دیگر عزیز و مورد توجه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بوده است . روزی كه افترا زدن به عایشه ورد زبانها شد حضرت عمر رضی الله عنه به حضرت محمد صلی الله علیه آله وسلم عرض كرد . ( یارسول الله تو یادت میآید كه یكبار در نماز ، لباست آلودگی داشت و جبریل بتو خبرداد خوب خدائی كه راضی نشده آلودگی را در لباس تو ببیند چطور امكان دارد كه زنت را ، شریك زندگیت را ، آلوده ببیند و خبرت ندهد .) حضرت عمر در پایان این جمله فریاد زد . ( هذا بهتان عظیم ) ( این افترائى بس بزرگ است .) وخداوند (ج) آیه نازل كرد وحرف عمر راتایید فرمود و عیناً تكرار كرد. آیه آمد كه( هذا بهتان عظيم ) سورة النور آية 16 كجاست عمر تا امروز ببیند كه برخى از مسلمین به حضرت عایشه تهمتى بزرگتر از زنا را نسبت میدهند ؟ به ام مومنان اتهام كفر و نفاق و ارتداد میاورند؟ كجاست عمر تا نعره بزند .( سبحانك هذا بهتان عظيم ) سورة النورآية 16 حالا كه او نیست بیایید اى مسلمانان یكصدا براى حفظ ناموس پیامبر بگوییم . سبحانك هذا بهتان عظیم بعضى از دانشمندان شیعه كه علم خویش را در راه رشد مردم بكار نمى گیرند مثال عجیبى میاورند و مى گویند . ( این تازگى ندارد كه زن پیامبرى فاسد باشد بیش از این زن حضرت لوط و زن حضرت نوح نابكار بودند ) آنها در این دلیل تراشى به همان شیوه عجیب یعنى قیاس خود متوسل مىشوند درجواب باید گفت . ( این كه حرف نشد ! زن حضرت لوط و نوح فاسد بودند كه بودند به زن پیامبر چه ربطى دارد با این استدلال چرا زن حضرت على نباشد ( استغفرالله ) ما الان گفتیم كه خدا آلودگى را بردامان پیامبر خویش تحمل نمى كند وبه همین دلیل است كه زن نوح را غرق كرد وبرسر زن لوط باران آتش بارید اما با زن محمدصلی الله علیه وآله وسلم چه كرد ؟ محمد صلی الله علیه وآله وسلم تا لحظه مرگ در اتاق عایشه در كنار عایشه بود خدا در باره زن پیامبر ما جز خوبى نفرموده است . آخر اینها چه وجه تشابهى بین حضرت عایشه وزنان حضرات نوح و لوط یافتند . حتى ببینید بعد ها وقتى كه بین على و عایشه اختلاف بروز كرد و على پیروز شد بر سرزن پیامبر باران آتش نباراند ویا او را غرق نكرد بلكه با احترام تام او را به خانه پیامبر بر گرداند پس این یك قانون كلى است كه خبیث باطیب یكجا نمى توانند باشند چنانكه بین لوط بین نوح و زنش و بین آسیه و فرعون جدائى افتاد و اگر تا آخر عمر یكجا بودند این معنى را دارد كه یا هر دو پاكند ویا هر دو نا پاك . تا نظر علماى شیعه چه باشد .
اینك قرآن ! كتابی كه ما به آن ایمان داریم .
اینك این كتاب آسمانی این معجزه پیامبراست كه ازصحابه سخن میگوید .
درصفحات گذ شته به مناسبتهای مختلف نظر قرآن مجید را در راه اصحاب رسول خدا بیان كردیم و در این گفتار مستقلاً در این باره سخن می گوییم تا اگر هنوز در دل كسی شبهه ای باقی مانده باشد رفع گردد .
قرآن به تعدد ، صفات نیكی را به صحابه منسوب می كند كه برخی را می شماریم:
1ـ را ستگويان
(لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ) (الحشر:8)
( غنیمت بی زحمت جنگی مال مهاجرین بی چیزی است كه از دیار و دارایی خود رانده شدند در حالیكه جویای فضل خدا و خشنودی اویند و یاری میدهند خدا را و رسولش را و آنهایند صادقان )
می فرماید آنها كه از مكه و مال و شهر خود محض به رضای خدا اخراج شدند مردمانی صادقند و بعد یكی از ما می گوید نه خیر اینها كذابند !
2ـ مرحمت بخشايش خدا براي آنهاست . (
لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَهِ الْعُسْرَهِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ) (التوبة:117)
(بدرستیكه الله برحمت خود بخشید بر پیامبر و مهاجرین و انصاری كه از او در وقت سختی پیروی كردند بعد از آنكه نزدیك بود كه متزلزل شود ( ازجای كنده شود ) دل گروهی از آنها پس خدا برحمت متوجه شد برایشان بدرستیكه اوست بخشاینده و مهربان ) .
جالب این جاست كه عالمان مذهب تشیع نیز می پذیرند كه مطلوب این آیه یاران پیامبرند اما باز بروش خود تفسیر می كنند آنها از قول امام صادق و امام رضا نقل می كنند كه جمله .
(قَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ) (التوبة: الآية117) صحیحش این است .
(... لقد تاب الله بالنبى على المهاجرين والانصار... )
آنها در توضیح عمل خود میگویند رسول خدا كه گناهی نكرده بود تا مشمول عفو شود البته این خود جای حرف دارد كه آنها به چه جرات می گویند آیه را باید اینطور خواند اما بفرض محال باشد قبول است رسول خدا را در این شامل نمی كنیم صحابه كه به رای شما گناه كرده بودند را كه دیگر مجبورید مشمول آیه بدانید پس از این آیه و به اعتراف خود شما و به اعتراف امام شما و به اعتراف مفسر شما ثابت می شود كه خداوند (جل و علا) مهاجرین وانصاری كه قلبشان نزدیك بود درگرما گرم و شدت جنگ از جا كنده شود را بخشید چونكه خدا به آنها رئوف و رحیم است .
اگرحضرت محمد (صلی الله علیه وآله و سلم ) را با آن استدلال مشمول این آیه ندانید حتماً علی را هم نمیدانید زیرا به استدلال شما حضرت علی هم كه معصوم است گناهی نكرده بود پس شاملین این آیه بقیه صحابه هستند .
دانستیم خدا به مومنان رئوف و رحیم است و دانستیم كه مهاجرین و انصار مؤمن بودند و حالا خوب است بدانیم كه این آیه در باره جنگ با رومیان و جنگ تبوك است و تقریباً یك سال قبل از رحلت پیامبر نازل شد و تاریخ نویسان همراهان پیامبر را نیز 4 تا 10 نفر ندانسته بلكه آنها 30 هزار نفر بودند حالا اگر كسی اصرار دارد كه حضرت با 10 نفر به جنگ رومیان رفته اند دیگر مختار است
3ـ بهترين امت ها
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ)(آل عمران: من الآية110)
شما بهترین امت هستید كه خارج شدید (مقرر شدید ) برای مردمان (چون) امر به معروف می كنید و از بدیها مردم را باز دارید و ایمان به خداوند دارید
در این آیه خداوند (جل و علا) كه را مخاطب می كند روی سخن با چه كسی است ؟
معلوم است مؤمنان زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم ) را مورد خطاب قرار داده است و می فرماید شما بهترین امت هستید چونكه ایمان به خدا دارید و امر به معروف و نهی از منكر میكنید .
خداوند (جل و علا) شهادت میدهد كه آنها بهترین امت هستند گروهی از مسلمانها شهادت میدهند كه آنها بدترین افراد امت هستند خوب حالا حرف كی را باور كنیم حرف خدا را یا حرف اینها را ؟
4ـ رشد يافته گان .
(وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْأِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُولَئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ) (الحجرات:7)
«و بدانید كه درمیان شما رسول خدا است اگر فرمانبردار شما در بسیاری از امور باشد پس به رنج خواهید افتاد ولی الله ایمان را برای شما (درچشم شما) چیزی دوست داشتنی قرار داد و آنرا زینت قلبهای شما نمود و بدتان آورد از كفر و فسق و سركشی و آنها رشد یابندگان هستند .
در این آیه خداوند(جل و علا) صاف و پوست كنده فرموده كه در قلب مؤمنانی كه پیامبر در بین شان است ایمان را زینت داده و آنرا چیزی دوست داشتنی قرار داده و كفر و فسق و سركشی راچیز بدی در نظر شان جلوه داده است و چون به این دو صفت آراسته اند لذا دائماً به پیش میروند .(راشدین)
و حق هم هست كه به پیش روند چونكه آدمی كه از بدی بدش آمد هرگز بدی نمی كند و اگر از خوبی خوشش آید و آنرا مطابق با هوای نفسانی خود دید دیگر چه چیزی مانعش میشود كه از خوبی دوری كند ؟ شیطان بدی را برای انسان خوب جلوه میدهد و آدمی را وسوسه میكند اما با توجه به آیه فوق این كار در مورد قاطبه صحابه ممكن نبوده زیرا خدا دلهای آنها را به ایمان آرایش داده بود پس آنها راشد بودند و دائماً به جلو میرفتند .
خوب! حالا حرف كی را باور كنیم ؟ حرف خدا را كه گواهی میدهد این مردم ایمان دارند ایمان را دوست دارند و پیش میروند یا حرف آنكس را كه می گوید این مردم نفاق و كفر را دوست دارند و دائماً قهقرا میروند .
حرف كی را باوركنیم ای صاحبان چشم وگوش و دل حرف چه كسی را باور كنیم ؟
یكی شاید این جابگوید: عمو! یواشتر چرا این قدر تند میروی از كجا معلوم كه این آیه در حق صحابه باشد ؟
در جواب می گویم : از این جمله آیه :
(وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ )
و بدانید در بین شما رسول خدا است .
از این آیه می فهمیم كه مقصود یاران پیامبر بوده اند
رسول خدا در بین كی بود؟ دربین ما بود یا در بین كفار مكه یا در روم یا در ایران ؟ درهیچكدام از این جاها نبود رسول خدا در مدینه و در بین مؤمنان بود و مؤمنان مدینه انصار بودند كه او را به شهر خود و درمیان خود راه دادند و مهاجرین بودند كه ایشان را تا آنجا همراهی كردند . پس همین دوگروه بودند و جای شك و بحث هم نیست !
5ـ ياری دهندگان محمد ( صلی الله عليه وآله و سلم )
(وَإِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ) (لأنفال:62) ای محمد (صلی الله علیه وآله و سلم ) و اگر قصد فریب دادنت را دارند پس خدا ترا بس است خدایی كه یاری داد تو را به نصرت خود و بواسطه مؤمنان !كسانی كه محمد)صلی الله علیه وآله و سلم) را یاری دادند و سبب پیروزی او بركفار مكه شدند یك لشكر كامل بودند نه 4یا5 نفر و خداوند گواهی میداد كه در مقابل خدعه كفار خدا او را با یاری خود و یاری مؤمنان تائید می كند .
6ـ فرشتگان به كمك صحابه آمدند .
(إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَهِ مُنْزَلِينَ)(بَلَى إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَهُ مُسَوِّمِينَ) (آل عمران:125)
پس وقتی می گفتی به مسلمانان آیا بس نیست شما را اینكه پروردگارتان یاریتان كند به 3هزار فرشته فرود آورده شده ! بله اگر صبر كنید و تقوی پیشه نمایید آن هنگام كه كافران با جوش خود به شما هجوم آوردند پس پرودگار تان شما را با 5 هزار فرشته نشان زده شده یاری دهد .
(إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعَاسَ أَمَنَهً مِنْهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَيُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدَامَ إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَهِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ) (لأنفال:11-12 )
بیاد آورید آن هنگام را كه خداوند شما را خواب آلود كرد تا از طرفش برایتان آرامش باشد. و فرود میاورد برشما از آسمان آبی را تا بواسطه آن شما را پاك گرداند و پلیدی شیطان را از شما دور كند و قلب هایتان را به هم وصل نماید و قدمهایتان را ثابت و پا برجا گرداند آنگاه كه وحی می فرستاد خدایت بسوی فرشتگان كه بدرستی من با شمایم پس استوار سازید مسلمانان را ، رعب خواهم افگند در دل كافران بزنید بالای گردنها و بزنید دست و پای ایشان را از هر طرف .
(فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (لأنفال:17)
پس شما نكشتید آن گروه را و لكن خدا كشتشان ! و تیر نیانداختی تو آن هنگام كه تیراندازی كردی ( بلكه در اصل ) خدا تیرانداخت تامسلمانان را ازطرف خویش عطاء بخشد و بدرستیكه الله شنوای داناست .
(قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَهٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَهٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَأُخْرَى كَافِرَهٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَهً لِأُولِي الْأَبْصَارِ) (آل عمران:13) «بدرستیكه برای شما در دو گروه كه بهم آویختند نشانه ای است .گروهی در راه خدا جهاد میكردند و گروه دیگر كافر بودند . مسلمانان آن كافران را دو برابر خویش دیدند ولی خدا هركسی را بخواهد بپیروزی رساند و تاییدش كند بدرستیكه درآن عبرتی است برای صاحبان بصیرت . »
تمام این آیات درباره اصحاب پیامبر و مربوط به یوم بدر است و اكثریت این بزرگان بدری پس از وفات پیامبر نیز زنده بودند یعنی همه این آیات را خدا در باره كسانی گفته كه میدانسته كافر می شوند !!
7ـ بدی به آنها نمی رسد .
و این آیه در مورد كسانیست كه پس از شكست در جنگ احد سستی نكردند و بدنبال كافران رفتند و بتعقیب آنان پرداختند تا كفار پراگنده و فراری شدند .
(الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَهٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُوا رِضْوَانَ اللَّهِ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ) (آل عمران: 172-174)
(آن كسانیكه پس از رسیدن زخم و آزار، حكم خدا و پیامبرش را قبول كردند برای نیكوكاران وتقوی پیشه كنندگان آن جماعت پاداشی بس بزرگ است .
برای آنهائی كه وقتی مردم برایشان گفتند كه كافران برضد شما لشكر ها گرد آورده اند پس بترسید و بر حذر باشید اما آنها ایمانشان فزونی گرفت و جواب دادند . خدا ما را كافی است . و نیكو كارگزار و وكیلی است . پس برگشتند با نعمتی از خدا و فضلی از او كه بواسطه آن نرسد به آنها هیچ بدی و سختی و جویای خشنودی خدا شدند و خدا دارای فضل بزرگ است .) خداوند میفرماید .
(... لم يمسسهم سوء... ) بدی آنها را لمس نكرد .
خیلی از این افراد در انتخاب خلیفه پس از وفات رسول الله (صلی الله علیه وآله و سلم ) شركت داشتند چطور شیعه بعد از آنكه خداوند(جل و علا ) ضمانت كرده كه (لم يمسهم سوء) گواهی میدهد كه این مردم به بزرگترین بدی متصور یعنی نافرمانی و مخفی كردن دستور خدا چنگ آویختند .
8ـ حقا كه مؤمن هستند
(وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ) (لأنفال:74)
( و آنها ئیكه ایمان آوردند و هجرت كردند و جهاد در راه خدا نمودند و كسانیكه آنها را پناه دادند و یاری نمودند آنها حقا كه مؤمنند و برای آنها آمرزش و روزی نیك است . )
و بعضی ها می گویند حقا كه كافرند . حرف كی را باور كنیم حرف قرآن را ؟
باحرف كسی كه میگوید ایمان به قران دارد ولی برخلاف قران حرف می زند ؟.
9ـ رستگاران !
(الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ) (التوبة:20 )
(و آنان كه ایمان آورده و هجرت نمودند و جهاد كردند در راه خدا با مالها و جان هایشان دارای درجه و مرتبه بلند تری در نزد خدا هستند و اینها رستگارانند )
10ـ بشارت يافته گان
این آیه دنباله آیه ذكرشده در بالاست .
(يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ) (التوبة:21)
بشارت میدهد خدا ایشان آنها را به رحمتی از جانب خود و خشنودی و رضوان و باغها و آنها در آن نعمت ها جاودان خواهند بود .
خداوند آنها را بشارت به بهشت میدهد گروهی از مسلمانها به آنان مژده جهنم میدهند جهنم در دست شماست یا دردست خدا بهشت در اختیار شماست یا در اختیار الله ؟
11ـ متقی هستند
(إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّة حَمِيَّة الْجَاهِلِيَّة فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَة التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً) (الفتح:26)
(
هنگامیكه كافران در دلهای خود غیرت از نوع جاهلی آنرا قرار دادند پس خداوند (جل وعلا) آرامش را بر رسولش و بر مؤمنین نازل فرمود و آنها را پایبند كلمه تقوی كرد و آنها سزاوار تر بودند به تقوی و اهل تقوی بودند و خدا برهرچیزی داناست .)
ما در این باره شرحی نمی نویسیم اگركسی هنوز در باره لشكر محمد« صلی الله علیه وآله و سلم » نظرخوبی ندارد پس یك بار دیگر آیه را بخواند .
12ـ خدا ازآنها راضی است.
پیشتر نوشتیم كه الله (جل وعلا ) از آنانیكه در بیعت رضوان با رسول خدا بیعت كردند خشنود شد آنها كسانی بودند كه قبل از فتح مكه ایمان آوردند و از مكه به مدینه هجرت كردند یا در مدینه مهاجرین را پناه دادند خدا از آنها بنام مهاجران و انصار اولیه نام می برد و در باره آنها می فرماید .
(
وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ) (التوبة:100)
( و پیشی جستگان نخستین از مهاجران و انصار و كسانیكه پیروی كردند از مهاجرین و انصار به نیكوئی خشنود شد خداوند (جل و علا) از آنها ، آنها نیز از خداوند خشنود شدند و خدا آماده ساخت برای آنها بهشتهای كه از زیرش نهرها جاریست . جاودان در آن برای همیشه باشند و آن رستگاری بسیار بزرگ است! )
این آیه مهر باطل برهرگونه اباطیل میزند خدا اعلان فرموده كه از مهاجرین و انصار اولیه خشنود است و آنها را در بهشت، ابد الابد، داخل می كند و لو آنكه نادان در دنیا یقه بدرد و آنها را كافر و منافق بداند كسی كه ایمان به قرآن داشته باشد با خواندن این آیه آیا دیگر حق اساء ادب درحق صحابه را دارد .
13ـ صحابه بهتر از ما هستند .
(لا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَهً وَكُلّاً وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً) (النساء:95) (هرگز مومنان نشسته ای كه نقصی جسمی و یا دلیلی قانع كننده برای این نشستن ندارند با مجاهدانی كه در راه خدا با مال و جان جهاد می كنند برابر نیستند خداوند جهاد كننده گان با مال و جان در راه خدا را برنشستگان در مرتبه و درجه برتری داده و خداوند به همه وعده نیكو داده است و درجه برتری داده و خداوند به همه وعده نیكو داده است و خداوند مجاهدین را نسبت به نشستگان با مزدی بزرگ افزونی داده است ) همه میدانیم كه علی و عمر و عثمان و ابوبكر و ابوعبیده و عایشه و زبیر و طلحه و سعد بن ابی و قاص سعد بن عباده و دیگران ( رضی الله عنهم اجمعین ) قبل از فتح مسلمان شدند و هزارتا مسلمان ، كه پس از فتح انفاق كردند یا جهاد كردند و لو هركسی باشد با یكی از اصحاب اولیه برابر نیستند كسی كه خدا او را بهتر از ما میداند به ما چه میرسد كه در باره آنها زبان درازی كنیم ؟
حالا اگر بعد از این همه آیات كه ذكر شد یكی بیاید و بگوید ( ایمان به قرآن دارم آیاتش را قبول دارم اما نمی پذیرم كه صحابه انسانهای شریفی بودند ) بنظر شما آیا تناقض گویی نمی كند ؟
خداوند در قرآن می فرماید: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاهِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْأِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَأَجْراً عَظِيماً) (الفتح:29) (محمد فرستاده خداست و همراهانش بركفار خشن و در بین خود مهربانند و می بینی آنها را در حال ركوع و سجده كه جویای فضل خدا و خشنودی اویند اثر سجده درچهره های ایشان مشهود است داستان ایشان در تورات و انجیل است ایشان (صحابه) مانند زراعتی هستند كه ساقه سبز خود را بیرون دهد و پس قوی گرداند آنرا و پس محكم بایستد برساقه خود و زراع را به شگفت و كافران را به خشم آرد و الله به مومنان نیكوكار ایشان وعده مغفرت و پاداش عظیم میدهد ) ( والذين معه ) یعنی كسانیكه با اویند یعنی یاران او را خداوند (جل جلاله) به صفاتی ارزنده وصف نموده است از جمله: آنها در مقابله باكفار سخت و خشن اند. و در بین خود مهربانند. و سپس می فرماید آنها مردمانی اند كه زیاد نماز می خوانند وعلاوه می نماید كه هدف آنها از این ركوع و سجده جلب رضای الهی است یعنی الله گواهی به حسن نیت و اخلاص آنها میدهد. و بعد میافزاید كه قیافه آنها از اثر سجده نورانی است. و بلاخره به آنها وعده میدهد كه مغفرت و پاداش بزرگ در انتظار صالحین آنها است. خداوند صحابه را به نهالی تشبیه می كند كه كم كم رشد نموده شاخ و برگ میدهد وكفار از این رشد به غیض میایند در عمل صحابه نیز چون نهالی تازه پا بودند و سپس مدینه را گرفتند و بعد مكه و بعد خیبر و یمن و شبه جزیره عرب را و بعد ایران و مصر و روم را و از این درخت پرشاخ و برگ كفار به خشم آمدند. استنباط امام مالك از این آیه این است كه هر كسی به همراهان محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) یعنی صحابه رضی الله عنهم خشم و غیض داشته باشد كافر است. دراینجا شاید كسی از اهل تشیع بگوید : تو اول برادری خودت را ثابت كن و بعد تقاضای ارث بنما ما اصلأ قبول نداریم كه عمر و ابوبكر و دیگران اصحاب رسول خدا بوده اند ما قبول نداریم كه این آیه در باره آنها ست. اما با هر چه میشود شوخی كرد با قرآن نمیشود قرآن خودش متونش را تفسیر میكند ما با مراجعه به یك آیه دیگر ثابت می كنیم كه ابوبكر یار رسول خدا بود و آنها نیز ناچار به قبول این حقیقت هستند الله (جل جلاله) می فرماید. (إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا ) سورة التوبة آية 40 یعنی آن هنگام كه محمد میگفت به یارش غم مخور به یقین خداوند باماست. این آیه مربوط به هجرت حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) از مكه و پناه گزینی او در غار ثور است و بدون نزاع و اختلاف همه معتقدیم به اینكه یار و رفیق غار رسول حضرت ابوبكر بوده است منتهی با این فرق كه دشمنان ابوبكر می گویند ایشان بی صبری بخرچ داد و ترسید و دوستان ایشان می گویند ابوبكر (رضی الله عنهم) شجاعت به خرچ داد وغم خوار رسول بود كاری نداریم كه حرف كی درست است مهم این است كه باید قبول كنیم و هر دو گروه هم قبول دارند كه هم صحبت رسول ابوبكر بوده است پس درمعنی آیه (محمد رسول الله والذین معه ) كه ذكرش رفت. بودن تردید ابوبكر نیز شامل ( والذین معه ) است. ابوبكر رفیق حیات آن حضرت بود كسی قدرت انكار اینرا ندارد. آیه این را می گوید تاریخ این حرف را میزند. و جز جاهل كسی منكر آن نیست و این هم آیه دیگر كه شاهدی بر ادعای ماست. ( لَكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولَئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) التوبة آية 88ـ89 اما پیامبر و كسانیكه همراه اویند (صحابه ) جهاد می كنند با مالها و جانهای خود و آنها بر ایشان نیكی هاست و این گروه رستگار و نجات یافته اند.) خداوند برای آنها بهشتهای كه در زیر آنها رود ها جاریست مهیا كرده و جاودان در آن بمانند آن پیروزی بس بزرگ است و باز خداوند (جل جلاله) میفرماید. (لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ) (الحشر:9) (مال فی) برای فقیران مهاجری است كه از دیار و مالهای خود اخراج شدند در حالیكه جویای فضل خدا و خشنودی اویند و نصرت میدهند خدا و رسولش را آنها همانا كه را ستگویند ! . خوب حالا سوال دیگری از مخالفان می كنیم اگر آنها قبول ندارند كه این همه آیات در حق صحابه باشد پس باید بگویند در حق كی است ؟ بالاخره خداوند از مهاجرین و از مجاهدین و از مومنین سخن می گوید منظور خدا (جل جلاله) چه افرادیست ؟ لابد مثل همیشه می گویند منظور همان 4 صحابه ای هستند كه از نظر آنها یاران صادق علی بودند و مرتد نشدند یعنی حضرت بلال و ابوذر و سلمان و مقداد رضی الله عنهم اجمعین . مایه تأسف است كه می بینم بعضی از صحابی كه شعیه قبول دارد مشمول این آیه نمی شوند مثلأ : حضرت بلال مالی نداشته یك برده بوده كه حضرت ابوبكر او را خرید و آزاد كرد . حضرت ابوذر اصلاً از مكه اخراج نشده و خودش با اراده خود از جایی دیگر آمده و سپس به جای خود برگشته و قبیله خود را مسلمان كرد . حضرت سلمان هم یك برده بود و از مكه اخراج نشد بلكه در مدینه سكنی داشت و مجبور نشد بخاطر ایمان به رسالت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) مالش را رها كند بلكه حتی بفضل خدا او از مال و كمك مسلمان دیگر مستفید گشت و آزادی خود را بدست آورد. البته زبانم لال شود اگر قصد توهین به صحابه را داشته باشم یا از ارزششان بكاهم بلال اگر مشمول این آیه نیست مشمول دهها آیه دیگر است. و قهرمانی او در پایداری برتوحید هرگز فراموش شدنی نیست وبه همچنین حضرت سلمان فارسی وحضرت ابوذر رضی الله عنهم . ما فقط میخواهیم بگوییم چقدر عالمان شیعه از قرآن دور و به متن آن نا آگاه اند و نمی خواهند یا نمی توانند بدرستی مفهوم و مقصود آیه را درك كنند . پس خلاصه كلام اینكه ناچاریم قبول كنیم همانهای كه در نظر آنها متهم بدروغ و نفاقند مشمول متن آیه اند و علاوه بر این خداوند می فرماید . (وَإِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ) (لأنفال:62) و اگر قصد فریب دادن تو را داشته باشند پس خدا ترا كافی است و او كسی است كه یاری میدهد تو را ( ای محمد ) به نصرت و بكمك مومنان . و همه میدانیم كه جهاد رسول خدا با یك لشكر 4 یا 10 نفره نبوده است . خدا اگر كمی عقل اندكی خلوص به كسی اعطا كند او نمی تواند منكر این حقیقت شود و مجبور است اعتراف كند این آیات درحق همه اصحاب است . و با این اقرار دیگر بر او لازم است كه به اصحاب كینه و غیظ نداشته باشد و بر او واجب است كه طبق دستور العمل آیه زیر رفتار كند . (لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ) (وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْأِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَهً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْأِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ) (الحشر:8-9-10 ) مال فی ( غنیمت بی زحمت جنگی ) برای مهاجران فقیری است كه از سر زمین و دارایی خود رانده شدند در حالیكه جویای بخشش وكرم الهی و رضایت او بودند و یاری میدهند الله و فرستاده اش را و همانان آنها را ستگویند ! و نیز برای آنهایست كه جای گرفتند در دار اسلام ( یعنی انصار) ایمان آوردند پس از مهاجران و دوست دارند هركه را كه هجرت كند بسویشان و نمی یابید در دلهای خود دغدغه و ناراحتی بخاطر آنچه كه به مهاجران داده شد و مهاجران را برنفس خود مقدم میدارند هرچند كه خود محتاج هم باشند وكسانیكه نفس خود را از حرام نگه دارند بدرستیكه آن جماعت رستگار و نجات یافته گانند ! و(مال فی) همچنین از آن آنهای است كه بعد از این دو گروه آمدند و می گویند بار الها بیامرز ما را و بیامرز برادران ما را كه درایمان از ماپیشی گرفتند و در قلبهای ما نسبت به آنها كینه ای قرار مده . با رالها بدرستیكه تو بخشاینده مهربانی! ) بله دایم باید بگویم ( ای خدا ما را و برادران ما را كه در ایمان از ما پشیی گرفته اند بیامرز و در دل ما نسبت به آن مومنان كینه ای قرار مده بدرستیكه تو بسیار مهربان و رحیم هستی ! ) دقت كنید كه چه كسانی جزو این آیه اند و چه كسانی مشمول آن نمی شوند آنكس كه در دل ، غل وكینه به مهاجرین و انصار دارد جزو توصیف شدگان آیه نیست شما توجه كنید كه آیه چه می گوید از كه می گوید و برای كی می گوید . آیه می فرماید مال غنیمت كه در دست رسول خدا است متعلق به چند گروه است. یكی نزدیكانش دوم یتیمان سوم فقیران چهارم در راه ماندگان و بعد بیشتر توضیح میدهد و می گوید . حق آنهایست كه از شهر و دیار و مال و منال خویش رانده شده اند یعنی منظور همه اصحابی هستند كه از مكه به مدینه هجرت كرده اند و منظور تمامی انصاری هستند كه در مدینه با روی باز به آنها جا دادند و در مرحله بعدی كلیه مومنانی هستند كه بعد از این دو گروه آمدند كه ما و شما هم شاملش هستیم بشرطی كه این دعا را بخوانیم و به آن عمل كنیم . (رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْأِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ) (الحشر:10) ( بار الها بیامرز ما را برادران ما را كه در ایمان از ما پشیی گرفتند و در قلبهای مانسبت به آنها كینه ای قرار مده بار الها بدرستیكه تو بخشاینده مهربانی! )
شش سال از خلافت عمر فاروق رضی الله عنه مانده بود که در میان مسلمین فرزندی بدنیا آمد لاغر اندام و دارای جسمی بسیار ضعیف چرا که برادر دوقلویی که همراه وی در رحم مادرش بود مجال رشد را از وی گرفته بود… اما بعدها نه او و نه دیگری نتوانست مانع از رشد و ترقی وی در مجال علم و دانش، بردباری، حفظ، فهم و خلاقیت شود. این شخصیت کسی نیست جز عامر بن شراحبیل حمیری معروف به شعبی… نابغهی مسلمانان در عصر خود. امام شعبی در کوفه بدنیا آمد و در آنجا رشد نمود اما مدینهی منوره آرزوی قلبی و خواستهی درونی وی بود، به همین دلیل گاهگاهی عزم سفر بدانجا را میکرد تا یاران رسول خدا صلی الله علیه و سلم را ملاقات نماید و از آنها دانش فراگیرد، همانگونه که یاران رسول الله صلی الله علیه و سلم عزم رحیل به کوفه نمودند تا آن را مرکزی برای جهاد در راه خدا و نیز اقامتگاهی برای خویش قرار دهند. در مدینه فرصتی برای او فراهم شد که حدود پانصد نفر از یاران رسول خدا صلی الله علیه و سلم را ملاقات نماید و از آنها احادیث رسول الله صلی الله علیه و سلم را روایت کند که از میان آنها میتوان: علی بن ابی طالب، سعد بن ابی وقاص، زید بن ثابت، عبادة بن صامت، ابوموسی اشعری، ابوسعید خدری، نعمان بن بشیر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس، عدی بن حاتم طائی، ابوهریره و ام المؤمنین عائشه و غیره رضی الله عنهم اجمعین را نام برد. شعبی جوانی بسیار زیرک و تیزهوش و آگاه بود و نشانهای از نشانههای خدا در حفظ بود … از وی نقل شده که فرمود: هیچ چیزی را ننوشتم و هیچ سخنی را بر زبانم جاری نساختم مگر آنرا حفظ نمودم و هیچ کلامی را از کسی نشنیدم که دوست داشته باشم آن را برایم تکرار نماید. حرص عجیبی در فراگیری دانش وجود این جوان را فراگرفته بود تا جایی که حاضر بود تمام دارائی خود و حتی جان خود را در راستای دانش آموختن فدا کند. این گفتهی او بیانگر این است که تمام دشواریها را در مقابل او آسان مینمود: “اگر مردی از دورترین نقطهی شام به دورترین نقطه یمن مسافرت کند و کلمهای را حفظ نماید که در آیندهی زندگی اش سودی از آن بدست آورد عمر خویش را ضایع نکرده است”. او در دانش به درجهای رسیده بود که میفرمود: کمترین چیزی را که آموختهام شعر است اما اگر بخواهم برای شما یک ماه شعر بگویم بدون اینکه چیزی از آن را تکرار نمایم قادر به این کار خواهم بود. در مسجد جامع کوفه حلقهای شکل میگرفت و مردم گروه گروه اطراف وی گرد میآمدند در حالی که یاران رسول خدا صلی الله علیه و سلم زنده بودند و میان آنها رفت و آمد میکردند. روزی عبدالله بن عمر رضی الله عنهما او را دید که در مسجد پیرامون مسائل ریز و جزئی غزوات پیامبر صلی الله علیه و سلم سخن میگوید برای این با دقت به سخنان وی گوش داد سپس فرمود: بعضی از داستانهایی را که وی تعریف میکند من خودم در آن صحنه حضور داشتم و آنرا با چشم خودم دیده و با گوشهایم شنیدم اما این جوان از من زیباتر آنرا نقل میکند. ادله و شواهدی که بیانگر وفور دانش و ذکاوت امام شعبی باشد فروان است از جمله داستانی است که خود ایشان نقل می کند: دو مرد به نزد من آمدند در حالیکه هر کدام به نسب خویش فخر میفروخت؛ یکی از قبیلهی بنی عامر و دیگری از قبیلهی بنی اسد، مرد عامری در حالیکه بر طرف مقابل غالب شده بود پیرهن او را گرفته و بشدت او را با خود بسوی من میکشید و مرد اسدی خوار و ذلیل مقابل او ایستاده و میگفت: رهایم کن رهایم کن، مرد عامری به او گفت: بخدا سوگند رهایت نمی کنم تا اینکه شعبی به نفع من و علیه تو حکم نماید… خطاب به جوان عامری گفتم : او را رها کن تا میان شما قضاوت کنم، سپس رو به اسدی نموده و گفتم: تو را چه شده است که چنین خوار و زبونت میبینم در حالیکه شما شش ویژگی دارید که هیچکدام از عرب بدانها دست نیافته است ؟!! اول اینکه در میان شما زنی بود که سرور بشریت محمد بن عبدالله صلی الله علیه وسلم از وی خواستگاری نمود و خداوند از بالای هفت آسمان او را به ازدواجش در آورد… و سفیر میان آن دو جبرئل امین علیه السلام بود… او ام المؤمنین “زینب بنت جحش” است. و این ویژگی و مزیتی است که نصیب هیج قبیلهای جز شما نشده است. و دوم اینکه از قبیلهی شما مردی بود از اهل بهشت که بر روی زمین گام بر می داشت، همانا او “عکاشه بن محصن” می باشد. و ای بنی اسد غیر از شما هیچ قبیله ای به این شرف دست نیافته است. سوم اینکه اولین پرچمی که برافراشته شد در دستان یکی از مردان قبیله شما بود یعنی عبدالله بن جحش. چهارم اینکه اولین غنیمتی که در اسلام تقسیم شد از آن وی (عبدالله بن جحش) بود. و پنجم اولین کسی که در بیعت الرضوان با رسول خدا صلی الله علیه و سلم بیعت نمود مردی از قبیله شما بود، “ابو سنان بن وهب اسدی” به نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و گفت : یا رسول خدا دست خویش را بدهید تا با شما بیعت نماییم. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: در مقبل چه چیزی؟ ابوسنان گفت: در مقابل آنچه در درون داری، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: مگر در درون من چیست؟!! ابوسنان گفت: یا فتح، و یا شهادت؟. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: آری، و سپس از ایشان بیعت گرفت. و بعد از آن مردم بر اساس بیعت ابوسنان بیعت میکردند. و ششم اینکه قبیلهی شما یک هفتم مهاجرین در غزوه بدر را تشکیل میدادند. مرد عامری وقتی این سخنان را شنید بهت زده خاموش شد. شکی نیست که امام شعبی رحمه الله می خواست با این سخنان خود ضعیف مغلوب را در مقابل قوی غالب یاری رساند و اگر چنین بود که مرد عامری مغلوب و ذلیل بود از خوبیها و ویژگیهای قوم او چیزهایی میگفت که کسی از آن آگاهی نداشته باشد. هنگامی که عبدالملک بن مروان به خلافت رسید نامهای به حجاج بن یوسف ثقفی استاندار خود در کوفه نوشت که: مردی را بسوی من بفرست تا شایسته دین و دنیا باشد تا او را به همنشینی خود برگزینم… حجاج، امام شعبی رحمه الله را به نزد عبدالملک فرستاد و وی امام را از مقربین خود نمود که از دانش وی برای گشایش مشکلات بهره میجست و در مشکلات به آراء و اندیشههای او اعتماد میکرد، و او را بعنوان سفیر میان خود و پادشاهان دیگر انتخاب نمود. باری خلیفه او را بسوی (جستنیان) پادشاه روم فرستاد… هنگامی که پادشاه روم سخنان وی را شنید از زیرکی و تیزهوشی امام به شگفت آمد و از معلومات فراوان و نیروی بیان او تعجب وجودش را فراگرفته بود. پادشاه روم روزهایی بسیار امام را در نزد خود نگه داشت، برخوردی که از او با هیچ سفیری مشاهده نشده بود. هنگامی که امام شعبی رحمه الله اصرار نمود تا به ایشان اجازه بازگشت به دمشق داده شود پادشاه روم از وی پرسید: آیا تو از خانواده پادشاه میباشی؟ امام فرمود: خیر، بلکه من مردی از جملهی مسلمانان هستم. هنگامی که پادشاه به امام اجازه بازگشت را داد خطاب به او گفت: هنگامی که به نزد عبدالملک بن مروان بازگشتی و آنچه را میخواست برای او بازگو نمودی این نامه را بدست وی بده. هنگامی که امام شعبی رحمه الله به دمشق بازگشت تصمیم گرفت به دیدار خلیفه برود، وقتی به حضور خلیفه آمد آنچه در این سفر بر وی گذشته بود را برای خلیفه تعریف کرد و به تمام سؤالات وی پاسخ گفت. هنگامی که امام برخواست تا راه بازگشت را در پیش گیرد فرمود: ای امیرالمؤمنین همانا پادشاه روم نامهای بدست من داده که خدمت شما برسانم… و نامه را به خلیفه داد و از محضر وی خارج شد. هنگامی که عبدالملک نامه را خواند به اطرافیانش گفت: او را به نزد من بیاورید؛ دیری نپایید که امام را به محضر خلیفه آوردند. عبدالملک خطاب به شعبی گفت: آیا می دانی در این نامه چه چیزی نوشته شده؟ امام فرمود: نه ای امیرالمؤمنین. عبدالملک گفت: پادشاه روم در این نامه چنین نوشته: همی در عجبم از عرب که چگونه کسی غیر از این جوان بر آنها حکم میکند؟!. امام شعبی رحمه الله بسرعت پاسخ داد: پادشاه روم این سخن را گفته چون شما را ندیده است، و ای امیرالمؤمنین اگر شما را می دید این سخن را بر زبان جاری نمیساخت. عبدالملک گفت: آیا می دانی چرا پادشاه روم این نامه را برای من نوشته است؟ امام فرمود: خیر ای امیرالمؤمنین. عبدالملک گفت: او نسبت به من حسادت ورزیده است که شخصی چون تو را در نزد خود دارم به همین دلیل خواسته تا مرا وسوسه کند تا تو را به قتل برسانم . هنگامیکه خبر به پادشاه روم رسید گفت: بخدا سوگند راست می گوید و من هدفی جز این نداشتم. امام شعبی رحمه الله به درجهای از علم و دانش رسیده بود که او را یکی از چهار دانشمند عصر خود بشمار میآوردند. امام زهری رحمه الله میگفت: ائمه چهار نفر هستند… سعید بن المسیب در مدینه. عامر شعبی در کوفه. حسن بصری در بصره. و مکحول در شام. اما امام شعبی رحمه الله از تواضعی که داشت خجالت میکشید کسی او را عالم صدا زند… روزی کسی او را چنین خطاب قرار داد: ای فقیه دانشمند. امام فرمود: وای بر تو… به بیان چیزی که در ما نیست در وصف ما مبالغه نکن… فقیه کسی است که از محارم الهی پرهیز کند، و دانشمند شخصی است که از خداوند بترسد، و ما کجائیم و این خصوصیات کجا؟!. روزی شخصی از وی سؤالی پرسید، و امام جواب داد: در مورد این مسئله عمر بن الخطاب چنین می گوید… و علی بن ابی طالب چنین می گوید… مرد سئوال کننده پرسید: و شما چه می گویید ای ابوعمرو؟ امام شعبی رحمه الله در حالیکه شرم و حیا سراپایش را فرا گرفته بود تبسمی کرد و فرمود: گفتهی من به چه درد میخورد وقتی گفته عمر و علی رضی الله عنهما را شنیدی. امام شعبی رحمه الله خود را به اخلاقی نیکو و صفاتی زیبا آراسته بود و به همین دلیل از جدل بدش می آمد و نفس خود را از سخن گفتن در امور بیهوده باز داشته بود. یکی از یارانش روزی او را مخاطب قرار داد و گفت: ای ابوعمرو…. شعبی فرمود: لبیک مرد گفت: چه میگویی در مورد سخنانی که مردم پیرامون این دو مرد می گویند؟ امام کفت: کدام دو مرد؟ گفت: عثمان و علی. امام شعبی رحمه الله فرمود : به خدا سوگند من نیازی ندارم که در روز قیامت در حالی بیایم که خصم عثمان و علی رضی الله عنهما باشم. امام شعبی رحمه الله علاوه بر دانش به بردباری نیز آراسته بود. نقل شده که شخصی او را بدترین دشنامها داد و ناسزا ترین سخنان را به او گفت اما امام رحمه الله تها جوابی که داد این بود که: اگر در مورد تهمتهایی که به من میزنی صادق و راستگو هستی از خداوند میخواهم مرا بیامرزد … و اگر دروغ میگویی از خداوند میخواهم تو را بیامرزد… منزلت عالی امام شعبی و جایگاه بزرگش و فضل ستودنیاش او را باز نمیداشت که حکمت و دانش را از هرجایی که باشد فرا گیرد حتی اگر از نزد پایینترین انسانها باشد… بادیه نشینی همواره در مجلس امام حاضر میشد اما هیچ گاه لب به سخن نمیگشود، امام رحمه الله خطاب به او فرمود: آیا سخن نمیگویی؟! بادیه نشن گفت: ساکت می مانم تا در امان بمانم و گوش فرا میدهم تا بیاموزم… سودی که انسان از گوشهایش میبرد به خودش باز میگردد… اما سود زبانش عائد دیگران میشود… امام شعبی رحمه الله چنان مجذوب این سخن شده بود که تا آخر زندگی خویش همواره آنرا تکرار مینمود. امام شعبی در سخنوری و فصاحت و بلاغت به درجهای رسید که جز انسانهای نادر و نابغه به آن درجه دست نمییافتند… روزی امیر عراق عمر بن هبیره الفزازی با وی پیرامون عده ای که در زندان بودند سخن میگفت امام رحمه الله فرمود: ای امیر… اگر آنها را به ناحق زندانی کرده باشی حق آنها را بیرون میآورد… و اگر آنها را به حق زندانی کرده باشی عفو و گذشت آنها را شامل میشود…. امیر از این گفته امام شگفت زده و نیز خرسند شد و به احترام وی تمامی آن زندانیان را آزاد نمود. علی رغم شخصیت بزرگ امام شعبی و جایگاه ویژهاش در دین و دانش، وی بسیار خوش مشرب و شوخ طبع بود و اگر مجالی مییافت که شوخی کند از آن دریغ نمیکرد. روزی مردی وارد خانهی امام شد در حالیکه او در کنار همسرش نشسته بود، مرد گفت: کدامیک از شما دونفر شعبی هستید؟ امام اشاره ای به همسرش نمود و گفت: این است شعبی. و شخصی از او پرسید: اسم همسر ابلیس چیست؟ امام پاسخ داد: در مراسم عروسی ابلیس شرکت نداشتم. و شاید بهترین چیزی که از امام شعبی رحمه الله نقل شده سخنی است که خود او میگوید: هیچگاه از جای خودم بسوی چیزی که مردم بدان نگاه میکنند برنخاستم… و هیچگاه بردهای از بردههایم را نزدم… و هیچ یک از نزدیکان ما از دنیا نرفت که دینی برگردن او باشد مگر اینکه آنرا بجای وی پرداخت کردم. امام شعبی رحمه الله بیش از هشتاد سال عمر نمود. هنگامی که ندای پروردگار را لبیک گفت و خبر وفات وی را به امام حسن بصری رحمه الله رساندند فرمود: “خداوند او را رحمت نماید همانا که صاحب دانشی بس فراوان بود و نیز بسیار بردبار بود و دارای جایگاهی ویژه در اسلام بود”.نویسنده: دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا / ترجمه: عادل حیدری
شبيه سازي كه معادل عربي آن استنساخ و لاتين آن (Cloning) ميباشد از جمله مسائلي است كه در سالهاي اخير جاروجنجال زيادي را در جامعه جهاني بپا كرده است.
نگارنده در اين مقاله سعي دارد دورنمايي از اين مسئله را مطرح نموده و آنرا از جوانب مختلف مورد بررسي قرار دهد.
اولاً: تعريف شبيهسازي:
شبيهسازي عبارت است از كشت هسته سلول غير جنسي انسان يا حيوان -كه د اراي كروموزوم كامل ميباشد ـ در سلول تخمك عاري از هستة جنس ماده، و بارور كردن اين تخمك بروشهاي ويژه در رحم طبيعي يا مصنوعي ، بمنظور تشكيل موجود زندهاي كه از لحاظ شكل ظاهري دقيقاً مانند صاحب هسته سلول اوليه باشد.
توضيحاً اينكه لقاح طبيعي در جانوران و گياهان با تركيب سلول جنسي نر (اسپرم) با سلول جنسي ماده (تخمك يا اوول) اتفاق ميافتد، تعداد كروموزومهاي سلولهاي جنسي در هر جاندار، نصف تعداد كروموزومهاي سلولهاي ديگر بدن آن موجود ميباشد. مثلاً در انسان كه 46 كروموزومي است سلولهاي اسپرم و تخمك (سلولهاي جنسي) هر كدام داراي 23 كروموزوم هستند كه بر اثر لقاح و اتحاد هر دو هسته، اين عدد تكميل ميشود، و جنيني كه بوجود ميآيد، داراي هسته 46 كروموزومي است ،و اين بدان معنا است كه هسته تخمك و اسپرم، مشتركاً در تشكيل جنين دخالت دارند، اما در شبيهسازي، تخمك در ساخت جنين نقش اساسي ندارد، و چون هستهاش برداشته شده است، تنها نقش پرورش جنين را به عهده دارد. از طرفي با تركيب يك هسته سلول غيرجنسي 46 كروموزومي در درون تخمك نيازي به اسپرم نيز وجود ندارد، و بزبان ساده در شبيهسازي،جنس مذكر نقش خود را در توليدمثل از طريق اسپرم، از دست ميدهد، و عاطل و باطل ميماند، و تنها صاحب هسته سلول است كه در خصوصيات جنين نقش دارد، اين دهندة سلول ميتواند مرد باشد،يا زن باشد.
ثانياً: نگاهي به سير تاريخي آزمايشهاي شبيه سازي:
الف)در گياهان: همانند سازي در گياهان پديدهاي است كه كشاورزان صدها سال است با آن آشنايي دارند و جاي تعجبي ندارد.
ب) در جانوران: آزمايشهاي همانند سازي در حيوانات مراحل مختلفي را طي كرده است كه مهمترين آنها عبارتند از:
1- اقدام هيتلر: هيتلر كه نژاد آريايي را نژاد برتر ميدانست در ژانويه سال 1934 دستور داد، دادگاهي ژنيتيكي، مركب از تعدادي از دانشمندان و پژوهشگران تشكيل شود، تا از نمونههاي بشري بدريخت خلاصي يابند، اين دادگاه عملا50هزار نفر را سربه نيست كرد.
2- لايزينكو رئيس آكادمي علوم روسيه در زمان استالين، علم ژنتيك جديدي را پايهگذاري كرد، ولي كار او پيشرفتي نداشت، چون روسها بعد از فوت استالين او را بركنار كردند.
3- در سال 1952 روبرت بريگز و توماس كينگ، اولين عمل همانند سازي حيوانات را در قورباغهها انجام دادند.
4- در سال 1962 آزمايشهاي همانندسازي بدست جان گوردون وارد مرحله جديدي شد.
5- اين آزمايشها ادامه داشت تا اينكه در سال 1997 ايان ويلموت دانشمند اسكاتلندي اعلام كرد كه گوسفند (دالي) از طريق كشت ژني (همانندسازي) تولد يافته است.ما در اينجا خلاصهاي از آزمايشها و اقدامات او را ذكر ميكنيم:
ايان ويلموت 277 سلول غير جنسي گوسفند را در 277 تخمك تخليه شده از هسته ، قرار داد، انگاه اين تخمكها در رحم گوسفندان ديگري كاشت، نتيجهاي كه بدست آمد اين بود: 1- از مجموع تخمكهاي كاشته شده در رحم تنها 13 مورد حاملگي حاصل شد، 2- از ميان 13 مورد 12 مورد سقط كردند و تنها يك مورد بطور موفقيت آميز مدت حاملگي را به پايان رساند و آن گوسفندي بود كه ((دالي)) را بدنيا آورد و نسخه مطابق اصل گوسفند مادر بود، 3- نسبت موفقيت آزمايشهاي ايان ويلموت كه اينهمه جاروجنجال بپا كرد 1 به 277 يا 0.3%(سه دهم درصد) بود.جالب اين است كه اخيراً اعلام شد اين گوسفند به پيري زودرس دچار شده و متعاقب آن اعلام شد كه بخاطر ابتلاء به نوعي بيماري درگذشته است و يا به عبارتي كشته شده است.
6- در اواخر سال2002 شركت كلون آيد واقع در جزاير باهاما اعلام كرد كه موفق به شبيه سازي چهار نوزاد شده است و اين توزادان بزودي در آسيا، شمال اروپا و آمريكا، بدنياخواهند آمد، اين شركت كه يك خانم شيميدان فرانسوي بنام بريژيت بوسيله با تيمي از همكارانش آن را اداره ميكند، رسالت علمي بمعناي كلمه ندارد، بلكه تأسيس آن بر اساس تفكر عجيب و غريبي است كه با جنبش رائيليان در ارتباط است، رياست اين جنبش را يك راننده مسابقه اتومبيل راني، بنام كلود وُريلهون (فرانسوي)(Claude Vorilhon) بر عهده دارد، او كه خود را ((رائيل)) مينامد ادعا ميكند كه از سال 1973 تا بحال، شش بار با موجودات فضايي، در كنار آتشفشاني خاموش در فرانسه، ملاقات داشته است. وي بعد از اين ملاقاتها، دين جديدي را تأسيس كرد كه عصاره اعتقادش اين بود كه مخلوقات فضايي در 25 هزار سال پيش بشر را بروش همانندسازي خلق كردهاند.
رائيل در سايه خلاء روحي جوامع غربي، به ترويج عقيده خرافي و جديد خود پرداخت و پيرواني را براي خود پيدا كرد. گفته ميشود تعداد آنها بين 50 تا 55 هزار نفر ميباشد ولي يك هيئت فرانسوي متخصص در فرقهها مدعي است كه تعداد آنها از 20هزار نفر تجاوز نميكند.
پيروان اين فرقه غالباً در فرانسه ، كبك كانادا، سوئيس و ايالات متحده يافت ميشوند و از نظر مالي داراي پشتوانه بسيار قوي ميباشند زيرا كه بين 3 تا 10 درصد درآمد خود را به فرقه اختصاص ميدهند.
رائيل مؤسس اين فرقه ميگويد: ((شبيهسازي ، بشر را قادر ميسازد تا روزي بتوانند از طريق تجديد منظم ساختار جسماني خود، به جاودانگي دست پيدا كند.))
دانشمندان ميگويند: ايدئولوژي اين فرقه بسرعت در حال گسترش است و آنان اگر چه ادعاي نابودي نسل بشر را ندارند ولي از طريق بازي با ژنهاي انساني سعي دارند نژادهاي پايين تر را نابود كنند.
در سال 1977، رائيليان موسسه (كلون ايد) را تاسيس كردند اين موسسه اولين موسسه اي است كه برياست شيميدان زن فرانسوي (بربژيت بواسيله) براي همانندسازي انسان فعاليت ميكند . اين مؤسسه از طريق سايت اينترنتي خود اعلام ميدارد كه: ((همانندسازي امكان رسيدن به زندگي ابدي را فراهم مي كند، زيرا اشخاصي كه از طريق بشقابهاي پرنده از سيارات ديگر آمدهاند، 25 هزار سال از ما جلوترند.))
اين عصاره تفكري است كه در پس اين جاروجنجالها نهفته است، تفكري الحادي كه اعتقادي به آفريدگار بودن خداوند ندارد و يكي از دهها تفكر و اعتقادات عجيب و غريبي است كه در جهان غرب بيداد ميكند.
از آنجا كه همانندسازي در آغاز راه قرار دارد و هنوز شكل واقعي و جدي بخود نگرفته است، شايد قضاوت نهايي درباره آن زود باشد ولي ميتوان اشكالات زيادي را براي آن پيشبيني كرد از جمله:
اولاً: اشكالات علمي:
1- همانند سازي جنين ممكن است منجر به ايجاد جهشهاي ژني در انسان شود كه اين جهشها ميتواند منجر به اختلالات جسمي و عقلي در انسان گردند.
2- دخالت غير طبيعي در ژنها ممكن است موجب فعال شدن برخي ژنهاي نهفته بدخيم گردند كه اين خود ميتواند بيماريهاي سرطاني را ايجاد كند.
3- از آنجا كه گوناگوني نژادهاي انساني عامل مقاومت آنها در مقابل بيماريهاست، شبيهسازي، نژاد انساني را تضعيف ميكند و يك بيماري فراگير ممكن است زندگي كل بشريت را نابود كند.
4- شبيهسازي، ژنها را متلاشي مي كند و شكستن ژنها يكي از دلايل سقط مكرر جنين است.
5- وجود تعداد زيادي از نسخههاي مطابق اصل، ممكن است موجب شود كه جنين انساني مانند كالا خريد و فروش شود.
ثانياً: اشكالات شرعي:
يكي از دوستانم نام داستان عاشقانه اي را كه در اينترنت ديده بود به من گفت.... من هم به دنبال آن گشتم تا اينكه آنرا پيدا كردم.... آمار بالايي را كه به دست آورده بود مطالعه كردم... بهت زده شدم و تعجب كردم... در يكي از تالارها يك ميليون و سيصد هزار نفر از خوانندگان آن را خوانده بودند... و آنرا در تالار ديگري به صورت خلاصه شده يافتم... و مختصر شده بود... اضافه و كم شده بود... و شايد تعداد صفحات اين داستان مرا در خواندن آن متردد ساخته بود... از دوستم در باره آن سؤال كردم به من گفت: اين داستاني است رمانتيك و داراي بسياري از صحنه هايي است كه دلهاي پاك از دنبال كردن آن شرم دارند.
......
برادرانم و خواهرانم
براستي كه داستانهاي عاشقانه كه با دقت فراوان بافته شده عقول پسران و دختران جوان را به درگيري مي كشاند.. و اين جاست كه زنگهاي خطر به صدا در مي آيند... و اين خطري نيست كه من آنرا بيهوده ساخته باشم... يا براي سرگرمي خويش با آن سرجنگ داشته باشم.. يا اينكه من از جمله افرادي باشم كه به مبارزه با داستانهاي عشق و رومانتيك مي پردازند فقط به خاطر اينكه اينها حكايت از عشق و احوال عاشقان دارند... يا به خاطر اينكه بصورت عاطفي نوشته شده اند... اين سبب دشمني من با اين داستانها نيست ... ولي مخالفت من به خاطر اين است كه اين داستانها بدون هيچ نظارتي نوشته مي شوند و همچنين به دست افرادي ناشناخته كه خداوند ذوق هنري به آنها داده اما از تجارب زندگي واقعي بدورند در نتيجه خوب و بد را با هم مخلوط كرده اند و اضافه برآن اين داستانها فاقد صياغ واقعي هستند كه زندگي ما با آن روبرو است و حكايت از واقعيت مي كنند.
من به اين داستانها به اين خاطر توجه كرده ام كه سبب شده دخترها و پسرهاي جوان در جوي رومانتيك و رويايي زندگي كنند و در عالمي ديگر گردش كنند مبني بر روياهاي صورتي... و تصور زندگي به عنوان حياتي كه هيچ چيزي به جز عشق را نمي شناسد... و اينكه محبت بين عشاق تنها هدف اساسي است... بلكه اساس زندگي است... و اينكه عشق قادر است برتمامي گردنه ها فائق آيد.... يا به معني صحيحتر عشق همه سختي ها را به مبارزه مي طلبد... اين داستانها حال وهواي شاعرانه اي بين عاشق و معشوق ترسيم مي كنند كه آغشته با مبارزه است... و پايانش يا وصول به محبوب يا پايان زندگي است.... فردي كه اين داستانها را مي خواند در آرزوها سير مي كند ... و روياي اين زندگي را در سر مي پروراند.. دختران شروع به تفكر در مورد زندگي خود مي كنند... كه چگونه مي توان چنين زندگي سعادتمندانه اي براي خود ساخت.... و سفر جستجوي محبوب آغاز مي شود.... و سوار روياهايي كه منتظر آمدنش مي مانند... آنكسي كه بعدها با او سناريوي اين قصه را بازي خواهند كرد... اينجاست كه دختران با تمامي احساسشان وارد مي شوند.... و با عواطف خروشان در جوي رومانتيك ، شاعرانه و زيبا .. ولي به دنبال تطبيق مي گردند... و ترس از اين نيست كه دختران جوان با اين احساسات زيبا و روياهاي عالي زندگي كنند ... ولي ترس من بزرگتر است... ترسم از اين داستانها زماني است كه دختران متاهلي كه محروم از اين احساسات هستند آن را مي خوانند و فكر مي كنند كه همه در خوشي زندگي مي كنند و فقط آنها تنها كساني هستند كه بدشانسي آورده و زندگيشان از پايه شكست خورده است و مشكلاتي كه آنها امروز با آن مواجه هستند اساس آن به خاطر اين است كه زندگيشان را به روش اشتباه آغاز كرده اند...
بدون عشقي همانند آنچه كه در صفحات وب يا هر رسانه ديگر عرضه مي شود... و به همين خاطر است كه زندگيشان بعد از ازدواج از روياهاي عاشقانه تهي مانده.
اما ترسم از دختران نوجوان و جوان آنهايي كه منتطر آينده اي درخشان هستند... اين است كه از طريق درهاي تاريكي به دنبال اين زندگي بگردند... زيرا آنها به داستانهاي ساخته شده به عنوان حقيقتي مي نگرند كه اشتباهي در آن وجود ندارد... و به داستانهاي زيبا به عنوان آرزوهايي مي نگرند كه همه سعي در تحققش دارند.... و نمي دانند كه عالم اينترنت دنياي وسيع و باز براي همه است... بزرگ و كوچك وارد آن مي شوند... و عاقل و نادان در آن گشت مي زنند.. لذا شخص عاقل و بزرگ اين داستانها را مي بيند و از آن پرهيز مي كند... و كوچك كوته بين آنرا مي خرد... عاقل آنرا مي بيند و پوزخند مي زند... و بي تجربه آنرا مي بيند و از شادي لبخند مي زند.... و به همين منوال نهايتها بر حسب شروع رقم مي خورند... و در نهايت دختران و پسران جوان هنگامي كه در دنياي واقعي زندگي مي كنند مي فهمند كه زندگي با همه سختيها و فشارها و مشكلاتش با آنچه اين داستانها به تصوير مي كشند متفاوت است... اينجاست كه به دنبال اين صدمه، سفر خستگي ها شروع مي شود ... و در غير اينصورت جوان پيوسته به انتظار زندگي سعادتمندانه و موعود مي ماند ... و اينجاست كه خانه ها خراب مي شوند... و روياها مي ميرند... و آرزوها خشكيده مي شوند... و آهنگ زندگي شروع به تحميل خود بر همه مي كند.. با تمامي نيرو.... پس آنكس كه از اين مهلكه نجات پيدا كرد خوشبخت است... و بساير كم نجات پيدا مي كنند... و آنها كساني هستند كه از روياهاي خويش برخاسته و شروع به زندگي در دنياي واقعيت مي كنند و مي فهمند كه نبرد با مشلكلات زندگي همان نجات است.
لذا و در خلال اين سخنان به نا اميدي و تشائم دعوت نمي كنم ولي بايد در واقعيت زندگي كنيم و بايد راهكاري براي اين تجاوز عاطفي كه شروع به كوبيدن درب خانه هايمان از هر طرف نموده بيابيم... آيا راه حل عميقي كه بتواند ما را از اين تاريكيهايي كه هر لحظه بر ما مي بارد، نجات دهد مي يابيم؟
و من از گذشته اعتقادم بر اين بوده كه مقاوم سازي دروني فرزندانمان سالمترين راه و وسيله نجات مي باشد... ولي با تغيير ظروف زندگي و ازدياد افرادي كه در تربيت فرزندانمان نقش دارند ،تربيت خانوادگي دارد تهديد مي شود .... پس راه فرار براي ما و فرزندانمان از عوامل تغييري كه صبح و شام بر آنها فرود مي آيد چيست؟ و تجهيزاتي كه بتوانند با اين نبرد سنگين مقابله كنند كجاست؟ چقدر وضع آنها مرا اندوگين مي كند و چه اندازه دلم براي آنها مي سوزد و مي ترسد و چقدر براي آنها دعاي صبر و استقامت مي كنم.... زيرا اين سختي ها كوه استوار را متلاشي مي كند.... و ما به اندازه توان تلاش مي كنيم .... و فرزندان بيچاره ما، چشمانشان با پرده ها پوشيده شده .... با شبهات.... پس چگونه مي توانند حقيقت پوشيده را از باطل آشكار تشخيص دهند.... و چگونه مي توانند از خندقهاي گمراهي در شب تار بگريزند... و چگونه مي توانند به طناب نجات چنگ بزنند در حالي كه كم سن و سال وفريب خورده اند و زندگي تجربه هاي خود را به آنها عرضه نداشته است
چگونه مي توانند با مبادي و اساسهايي كه ما در اوايل زندگي به آنها ياد داده ايم زندگي كنند درحالي كه عوامل خارجي آنها را سخت تحت تاثير قرار مي دهد از رسانه هايي كه انسان را به پستي مي كشانند و از جامعه هايي كه آثار از هم گسيختگي در آنها آشكار شده و از تكنولوژيهايي كه آثار منفي آن نمايان مي شود ... و همه در تربيت مشاركت دارند و هر كدام دستش را دراز كرده تا با ما در تربيت جگرگوشه هايمان مشاركت كند... همه مي خواهند با ما مشاركت كنند .... ماهواره ها ... دوستان.... دانشگاهها ... مدارس ... پاركها و اماكن تفريح... و از هر سوراخي بيرون مي جهند ... پس آيا ساكت بمانيم و منتظر باشيم كه خنجرهاي مرگبارشان را بر پشت ما فربرند يا اينكه بايستيم و فقط از خداوند ياري بطلبيم و خود هيچ كوششي نكنيم .... نه..... بلكه هزاران نه... بر همه ما واجب است كه برعكس آنها كار كينم .... و فضيلت را منتشر سازيم همانگونه كه اصحاب رذيلت تلاش مي كنند... و اين عملي است كه انسان در مقابل آن عذري ندارد و انسان حق ندارد از آن شانه خالي كند.... و كسي كه مشكلاتش را به گردن ديگران بياندازد بدون اينكه هيچ تلاشي براي حل مشكلش در دنياي واقعيت نكند بخشيده نمي شود... و اين در واقع يادآوري است بر بعضي از نكات تربيتي كه به آن باور دارم شايد اين ها را اگر از كودكي بكار ببريم مفيد واقع شوند:
1. كاشتن ترس از خداوند در نفوس در هر زمان و مكان.... و اينكه خداوند از اسرار آگاه است
2. دعا و يقين به اجابت و اينكه خداوند اجابت مي كند دعاي گرفتار ،والدين و مظلوم را
3. بوجود آوردن حس مراقبت در فرزندانمان به طور پيوسته كه بايد بعد از كاشتن فضيلت و اساسهاي والا در نفوسشان بگونه اي كه بين خوب و بد را در طول زندگي تشخيص دهند
4. بار آوردن فرزندان با خصلت صريح بودن و واضح صحبت كردن با همه مخصوصا اقوام نزديك
5. درميان نهادن بعضي از مشكلات زندگي كه خانواده دچار آن مي شود با فرزندان، بصورت كلي.... و اين بخاطر اين است كه فكر نكنند كه زندگي خانوادگي زندگي بدون مشكل است
6.تلاش براي نشر خير بين همه و تحذير از همانند اين داستانها و داستانهاي جادوگري و غير اخلاقي
7. اينكه هر شخص امكاناتي را كه در اختيار دارد براي نشر خير در اينترنت به كار ببندد زيرا نوآوري دلها را به سوي خود جذب مي كند و در خلال اينكار مبادي موافق با شريعت را عرضه مي كند
8. بوسيله محكم سازي دروني فرزندانمان بايد آنچه را كه مناسب با هويتشان است انتخاب كرده و همچنين به انتخابهاي آنها نيز ارزش بنهيم
9. بايد اسلوبهاي تربيتي ما مناسب باشند يعني اسلوبهايي كه در سالها يا ماههاي قبل به كار مي برديم شايد در وقت حاضر مناسب نباشند زيرا زندگي با سرعت تغيير مي كند و بايد با آن پيش رفت.
10. بايد اوقات فرزندانمان را با چيزهاي مفيدي كه آنها به آن علاقه دارند پركرد و حتي اگر مسائل عاطفي را دوست دارند بايد از نوع مناسب آن انتخاب شود.
11. مسائل را بايد با دليل به فرزندانمان گوشزد كنيم زيرا امروزه كودكان هم از ما دلايل قانع كننده مي خواهند و همچنين مي توان از دلايلي استفاده كرد كه سخنان ما را ثابت كند.
12.بايد والدين از لحاظ عاطفي فرزندان خود را اشباع كنند كه باعث مي شود كه عواطف آنها برآورده شود زيرا آنها از هر طريقي به دنبال اشباع عواطف خود مي گردند پس بايد تو بتواني مصدري براي اشباع آن قرار بگيري
13. مطمئن باش اگر به فرزندانت نزديك نباشي نمي تواني به قلوب آنها راه پيدا كني.
14. ممكن است بسيار تلاش كني اما به نتيجه مطلوب نرسي پس نااميد نشو و به الله سبحانه و تعالي توكل كن و بدان كه خداوند در روزهاي آينده براي تو خير و خوبي را نوشته باذن الله، و جستجو كن و با طريقه هاي ديگر تلاش كن شايد خداوند اولي را با شكست روبرو كرده تا بهتر از آن را بيابي
البته روشهاي ديگري هم هست، ولي فكر ميكنم زياد طولاني شد و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
نسيم نجد
ترجمه : بيداري اسلامي
اين چند خط را مي نويسم...
چقدر زجرم دادي ...
چقدر مرا اندوهگين و پريشان كردي و زندگيم را سخت كردي...
اي نفس تا كي آخر، اي نفس ....
مرا با گناه هلاك مي كني .... و با اشتباه خسته ...
آيا از دنيا و زينتهايش سيرنمي شوي و دست برنمي داري...
مرا با دنيا و زينتهايش رها نكن ... زيرا روزي از اين دنيا سفر خواهي كرد
هرروز به اميد فردايي كه مي آيد مي نشيني و فردا منتظرفرداي بعدي...
و هر روزي كه مي گذرد به اجل نزديكتر مي شوي...
تا كي نافرماني خدا را مي كني؟
و تا كي اي نفس غافل هستي و به لهو و لعب مي پردازي؟
آيا گمان مي كني كه با وعده ها ،غفلتها و كارهاي بيهوده، سعادت خوشي و شادماني را از خدا هديه مي گيري...
نه، هزاران بار نه.......
آيا انسان در اين دنياي فاني و حقير مي تواند به شادماني و سعادت برسد؟؟!!
آيا انسان با چيز فاني به خوشختي مي رسد؟؟
آيا انسان با خوشي كوتاهي كه به دنبال آن غم اندوه است شادمان مي شود؟؟
آيا انسان از گناه زايل و لذت زودگذر لذت مي برد؟؟
نه به خدا قسم من از هر كسي بهتر تو را مي شناسم..
تو به لذت فاني راضي نمي شوي...
و نه دنياي فاني...
زيرا عاقل براي چيز فاني سعي و تلاش نمي كند حتي اندكي از نيرويش را براي آن به كار نمي برد...
بلكه مطمئنا به چيز باقي طمع دارد...
آنگاه كه براي چيزي تلاش و كوشش كردي، اي نفس ثمره و نتيجه آنرا مي بيني...
دنيا گذرا است ... و زينتها و خوشي هايش و امتحانات و هرچه درآن است فاني مي باشند..
(كل من عليها فان)
حتي تو اي نفس فنا خواهي شد و مي ميري.. و چه به ارث گذاشتي و چه اندوخته كردي و براي بعد از مرگ چه اعمالي انجام داده اي؟؟
اي نفس به خدا قسم تو براي من با ارزشي...
زيرا با تو و از طريق عمل تو .... شقاوت و خواري يا سعادت و خوشبختي من مشخص مي شود...
بوسيله تو اي نفس.... وارد آتش سوزان خواهم شد
و بوسيله تو اي نفس.... وارد بهشتي مي شوم كه به پهناي آسمان و زمين است
توبه كن اي نفسم توبه كن... قبل از آنكه ديگر نتواني توبه كني.....
آن هنگام كه از معاصي و هوي و لهو دست كشيدي .... طعم حقيقي خوشي و راحتي را در پرتو ايمان و ياد خداي رحمان مي چشي...
تو خوب مي داني كه گناه باعث غم و اندوه ، مشكلا ت و زندگي سخت مي شود چنانچه خداوند متعال فرموده:
((ومن اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا))
به سوي خدا رو كن ، گناه و بيهودگي ديگر كافي است...
هرچه كردي ديگر كافي است ... عصيان و هوي ديگر كافي است
تو را ندا مي دهم ... ازتو خواهش مي كنم ... براي بازگشت به سوي خداوند عزوجل
همانا فرصت از دست رفت .... با توبه و عزمي استوار و با عبادات خويش روي آور... به سوي آمرزنده مهربان...
زمان بازگشتت فرا رسيده ... زمان بازگشتت فرا رسيده ...
فرصت از دست مي رود.!!!!
راه اول: نگاه به مفعولات خداوند. (يعني آنچه خداوند انجام داده است- مخلوقاتش)
راه دوم: تفكر در آيات خداوند در قرآن و تدبر آن.
[مفعولات خداوند آيات مشهود او يند و قرآن آيات خواندني او]
نمونه اول مانند اين گفته الله سبحانه و تعالي است كه: {إن في خلق السموات والأرض واختلاف الليل والنهار والفلك التي تجرى في البحر بما ينفع الناس ...} 164 / البقرة (همانا در آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت شب و روز و آن كشتي كه در دريا مي رود براي آنچه سود مردم – تجارت – در آن است و ...)
و همچنن اين سخن خداوند كه : {إن في خلق السموات والأرض واختلاف الليل والنهار لآيات لأولي الألباب} 190 / آل عمران (همانا در آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت شب و روز نشانه هايي براي خردمندان)
نمونه دوم مانند اين گفته خداوند متعال كه مي فرمايد: {أفلا يتدبرون القرآن} 82 / النساء (أيا قرآن را تدبير نمي كنند؟) و {أفلم يدبروا القول} 68/المؤمنون (آيا سخن – خداوند- را تدبير نمي كنند؟) و اين سخن خداوند كه: {كتاب أنزلناه مباركا ليدبروا آياته} 29 / ص (اين قرآن كتابيست مبارك كه آن را بسوي تو فروآورديم تا در آيات آن تدبر كنند و تا خردمندان پند گيرند)
اما مفعولات [يعني آنچه خداوند انجام داده است يعني مخلوقاتش] دليلي است بر افعال خداوند [يعني مخلوق دليل است بر خلقت] و افعال خداوند دال است بر صفات او زيرا:
مفعول دليلي است بر فاعلي كه آن را انجام داده است و اين مستلزم آن است كه فاعل داراي وجود و قدرت و مشيئت و علم باشد چون محال است فعل اختياري از معدوم صادر شود و يا از موجودي كه قدرت و اراده و حيات و علم و اراده نداشته باشد...
خداوند متعال مي گويد: {سنريهم آياتنا في الآفاق وفي أنفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق} 53/فصلت (نشانه هاي خود را در آفاق و در درونشان به آنان نشان خواهيم داد تا آنكه بر آنان آشكار شود كه اين سخن حق است)
خداوند در اين آيه خبر مي دهد كه ناگزير بايد چنان از آيات مشهودش به بندگانش نشان دهد تا برايشان واضح شود كه آيات خواندنيش حق است. و سپس [در آخر آيه] شهادت خود را براي اثبات صحت اخبار خود كافي مي داند...
كه او خود دليل خودش است چنانكه برخي عرفا گفته اند: چگونه براي او دليل بخواهم كه او او دليل همه چيز است... و براي پيامبران به قوم خود گفتند: {أفي الله شك} 10/ابراهيم. و او شناخه تر از هر شناخته اي ايست و آشكار تر از هر آشكار
الفوائد_الإمام شمس الدين أبي عبد الله بن قيم الجوزية
هر كه با مشغول شدن به الله از نفس خود روي گرداند خداوند او را از سنگيني بار نفس آزاد خواهد كرد و هركس به قيمت دوري از مردم مشغول خداوند گردد خداوند او را از مردم بي نياز خواهد كرد و هركس با مشغول شدن با نفس از خداوند غافل گردد خداوند او را به نفسش واگزار مي كند و هر كه به قيمت مشغول شدن از خداوند مشغول مردم گردد خداوند نيز او را با مردم رها خواهد كرد.
همانا تنها كساني كه براي غير الله، آنچه را دوست دارند و به آن خو گرفته اند ترك مي كنند، از ترك كردن آن دچار سختي و مشقت مي شوند، اما آنكه چيزي را صادقانه و مخلصانه در قلب خود فقط براي الله ترك گويد، در آن هيچ مشقتي را متحمل نخواهد شد مگر در آغاز امر تا خداوند او را آزمايش كند كه آيا در تركش صادق است يا كاذب و اگر بر اين مشقت [زودگذر] صبر كرد لذت آن را به دست خواهد آورد.
ابن سيرين مي گويد: شنيدم شريح به خداوند سوگند مي خورد كه: "هيچ كس نيست كه چيزي را براي خداوند ترك گويد و بعد احساس كمبود آن كند" و همچنين [اين سخن بزرگان] حق است: "هر آنكه چيزي را براي خداوند ترك گويد خداوند در عوضش بهتر از آن به او عطا خواهد كرد" و اين عوض به انواع مختلف است و بهترين چيزي كه ممكن است انسان در عوض آن بگيرد انس با الله و محبت الهي و اطمينان و نيرو و نشاط و شادي قلب و رضايتش از الله سبحانه و تعالي است...
احمق ترين انسان آن است كه در آخر سفر راه را گم كند
در حالي كه تا منزلگاه راهي نبود...
اينكه خدا را بشناسي ولي او را دوست نداشته باشي
و ندايش را بشنوي سپس اجابت را به تاخير بياندازي
و سود معامله با او را بداني ولي با ديگري ستد نمايي
و مقدار خشمش را بداني و نافرمانيش كني
و درد و وحشت گناه را چشيده باشي و قرب او را با فرمانبرداريش نخواهي
و تنگي قلب هنگام مشغوليت در صحبت با غير را احساس كرده باشي و مشتاق به شرح صدر با ياد و مناجات او نباشي
و عذاب دلدادگي به غيرش را چشيده باشي ولي با روي آوردن و توبه به درگاهش از آن نگريزي.
و عجيبتر از اينها همه: اينكه مي داني محتاجترين كس به اويي و از او رويگرداني و به سوي آنچه كه تورا از او دور سازد مشتاقي.
الفوائد_الإمام شمس الدين أبي عبد الله بن قيم الجوزية
امير المؤمنين عمر بن الخطاب (رضي الله عنه)
او عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبدالعزي بن رياح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدي بن كعب بن لؤي بن غالب قرشي عدوي است كه نسب او در كعب بن لؤي به رسول الله (صلي الله عليه و سلم) مي رسد. 13 سال پس از عام الفيل متولد گرديد؛ كنيه اش ابوحفص مي باشد و از آنجا كه بوسيله او اسلام در مكه آشكار و علني شد و ميان كفر و ايمان جدايي افتاد به فاروق ملقب گرديد.
عمربن الخطاب قبل از اسلام
در كودكي به سختي و خشونت زندگي عادت كرد. او در كودكي براي پدر و دائي هايش چوپاني مي كرد. در جواني به تجارت روي آورد و توانست در اين راه موفق شود و داراي ثروت شود. در سفرهاي تجاري اش به يمن و شام توانست معارف متعددي كسب كند. از آنجايي كه از نظر خانوادگي داراي مكانت بالايي بود و همچنين داراي شخصيتي قوي و شجاعت بسياري بود توانست در ميان قريش جايگاه و مكانت بالايي كسب كند تا جايي كه ابن سعد مي گويد:
«عمر بن الخطاب قبل از اسلام ميان عرب در اختلافاتشان داوري مي كرد»
او داراي شخصيتي حكيم، شكيبا، شريف و داراي بلاغت و رسائي حجت بود و به همين سبب قريش او را به عنوان سفير خود منصوب كرده بودند.
ظهور اسلام
طبيعت مخلص و باوفاي عمر بن الخطاب باعث شده بود او در حد توان خود از قريش و مكه دفاع كند و در مقابل هر آنچه آن را باعث ضربه خوردن به قريش مي دانست بايستد. براي همين در آغاز دعوت رسول الله (صلي الله عليه و سلم) از آنجايي كه هنوز با اين دعوت آشنايي نداشت و آن را باعث بي رونقي مكه و از بين رفتن مكانت و ارزش قريش مي دانست به شدت در برابر آن مقاومت كرد تا جايي كه او از شديدترين افراد قريش در برابر كساني بود كه ايمان آورده بودند.
عمربن الخطاب در جاهليت زندگي كرده و كاملا با حقيقت آن آشنا بوده و به تمام آداب و سنن و ارزشهاي آن آشنايي داشت و براي همين وقتي به اسلام وارد شد زيبايي آن را كاملا درك كرد و به تفاوت عظيم بين آن و عقيده گذشته خود پي برد ...
اسلام آوردن عمربن الخطاب (رضي الله عنه)
اولين شعاع نور ايمان هنگامي بر قلب عمر بن الخطاب تابيد كه مشاهده كرد زنان مسلمان به علت اذيت و مشقت هايي كه از دست او متحمل شده اند سرزمين خود را ترك كرده و به حبشه مهاجرت مي كنند. ديدن اين صحنه قلب عمر بن الخطاب را به رحم آورد.
ام عبدالله بنت حنـتمه ـ رضي الله عنها ـ مي گويد: هنگامي كه براي مهاجرت به حبشه آماده مي شديم، عمربن الخطاب ما را ديد و به نزد من آمده گفت: داريد مي رويد اي ام عبدالله؟ گفتم: آري به الله سوگند در زمين خدا خارج خواهيم شد، شما ما را اذيت كرديد و قهر و خشم خود را بر ما فرو آورديد، مي رويم تا اينكه خداوند فرجي حاصل كند. عمر گفت: خدا به همراهتان. اينجا رقت قلبي از او ديدم كه قبلا نديده بودم. وقتي عامر بن ربيعه آمد داستان را براي او بازگو كردم. او گفت آيا به اسلام آوردن او اميدوار شده اي؟ گفتم: آري، گفت: او اسلام نخواهد آورد تا اينكه خر خطاب اسلام بياورد! شايد ايمان آوردن عمر تا اين اندازه براي ربيعه عجيب و غير ممكن بود
اين قضيه در قلب عمر تاثير گذاشت تا اينكه بالاخره پس از حادثه اي اسلام آورد:
قريش تصميم به قتل رسول الله گرفت و از ميان آنها عمر بن الخطاب حاضر به اين كار شد اما خداوند چيز ديگري براي او اراده كرده بود.
به قول مولوي:
شمشير به كف عمــّـر، در قصد رسول آيد
در دام خدا افتـد، وز بخـت، نظـر يابد
عمر با شمشير لخت در گرماي شديد به سوي منزل ارقم به راه افتاد. در راه به نعيم بن عبدالله النحام برخورد. نعيم به او گفت: به كجا مي روي اي عمر؟ او قصدش را به نعيم گفت. نعيم او را از اين قصد بازمي دارد. اما عمر دست بردار نبود اينجا بود كه نعيم براي آنكه او را از اين كار بازدارد به او گفت: خواهر و داماد خودت مسلمان شده اند و تو را در گمراهي ات ترك كرده اند.
با شنيدن اين خبر، عمربن الخطاب به خانه خواهرش مي رود تا او و دامادش را تنبيه كند. در اين هنگام آنها در حال قرائت سوره «طه» بودند. وقتي عمر وارد شد خواهرش شر را در چهره او ديد. عمر گفت: اين صداي چه بود؟ آنها گفتند داشتيم صحبت مي كرديم. عمر گفت: يا اينگه گمراه شده ايد؟ دامادش به او گفت: اگر حق در غير دين تو باشد چه اي عمر؟ عمر با او درگير شد و او را بر زمين انداخت و بر سينه اش نشست. خواهرش به كمك شوهرش شتافت و خواست عمر را از او دور كند كه عمر ضربه اي بر صورتش زد كه خون از صورت خواهرش جاري شد.
خواهرش كه خشمگين شده بود به عمر گفت: اي دشمن خدا آيا براي اينكه خداوند را به يگانگي مي پرستم مرا مي زني؟ هر كاري مي خواهي بكن، اشهد أن لا إله إلا الله و اشهد أن محمدا رسول الله ما علي رغم مخالفت تو مسلمان شده ايم.
عمر با شنيدن اين سخنان پشيمان شد و از روي سينه دامادش برخواست و گفت: اين صحيفه را كه داشتيد مي خوانديد بدهيد به من تا بخوانم. اما خواهرش امتناع كرد و گفت تو نجس هستي و بايد غسل كني. عمر اين كار را كرد و خواهرش آيات سوره طه را به او داد. قرائت سوره طه تاثير عظيمي بر روي او بر جاي گذاشت تا اينكه به خواهرش گفت: شايسته است هركه اين سخنان را گفته به تنهايي پرستيده شود، مرا به سوي محمد راهنمايي كنيد.
پس از آن عمربن الخطاب به نزد رسول الله (صلي الله عليه و سلم) در خانه ارقم بن ابي الارقم رفته و در آنجا اسلام آورد. اسلام او در ماه ذي الحجه سال ششم نبوت (6 سال پس از نبوت رسول الله) بود. وي در آن هنگام 27 سال داشت. او سه روز بعد از حمزه بن عبدالمطلب اسلام آورد.
با اسلام عمر وضعيت مسلمانان تغيير يافت...
تاثير اسلام عمربن الخطاب (رضي الله عنه)
با اسلام حمزه بن عبدالمطلب (رضي الله عنه) و عمربن الخطاب (رضي الله عنه) موقعيت مسلمانان بهبود يافت و مشركين نـتوانستند مانند گذشته به رسول الله (صلي الله عليه و سلم) آزار برسانند.
عبدالله بن مسعود (رضي الله عنه) مي گويد: از هنگامي كه عمر (رضي الله عنه) اسلام آورد ما عزت يافتيم. تا قبل از آن نمي توانستيم در كنار كعبه طواف كنيم و نماز بگزاريم اما پس از اسلام او اين امكان را يافتيم.
صهيب بن سنان (رضي الله عنه) مي گويد: هنگامي كه عمر اسلام آورد، اسلام آشكار شد و بطور علني دعوت به آن آغاز گرديد و ما توانستيم به دور كعبه حلقه زده و جلسه بگيريم...
فردوسي در شاهنامه مي سرايد:
عـمـر كـرد اسـلام را آشــكـــار
بيـاراسـت گيـتي چــو بـاغ بهــار
تعداد مسلمانان در آن هنگام در حدود 40 مرد و 11 زن بود.
الحمد لله رب العالمين والصلاة والسلام على أشرف الأنبياء والمرسلين، نبينا محمد وعلى آله وصحبه أجمعين، وبعد:
نخستین رکن از ارکان بزرگ اسلام، همانا گفتن لا اله الا الله و محمد رسول الله میباشد و قسمت دوم این شهادت یعنی: محمد رسول الله در خلال اموری که ذکر میشود. تحقق پیدا میکند:
اولاً: تصدیق نمودن هر آنچه پیامبر ص فرموده و یا به هر نحوی تایید کرده است، و نخستین آنها این است که او فرستاده خدا است و او را برای هدایت همه انسانها و اجنه فرستاده تا وحی خداوند را بوسیله قرآن و سنت که در بر گیرنده دین اسلام میباشند، تبلیغ کند، دینی که خداوند، بجز آن را نمیپذیرد.
ثانیاً: اطلاعات و فرمانبرداری از پیامبر ص و گردن نهادن در برابر هر حکمی که صادر میکند و کاملاً تسلیم او شدن و پیروی نمودن از سنت او و ترک کردن هر آنچه که با آن در تضاد میباشد.
ثالثاً: محبت ورزیدن به پیامبر ص بگونهای که محبت او بالای محبت پدر و مادر، فرزند و حتی بیش از محبت نفس خویش قرار گیرد. آنگونه که باعث تعظیم، توقیر، نصرت و یاری او و دفاع از او گردد.
پس هر مسلمانی برای اینکه ایمانش صحیح باشد و شرط دوم توحید را تحقق بخشیده باشد، باید برای تحقق بخشیدن این امر مهم یعنی محبت و مهرورزیدن به پیامبر ص بکوشد. و نیز برای اینکه شهادتش پذیرفته شود که میگوید محمد رسول خدا است چون منافقین میگفتند: (إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ) [ سورة المنافقون من الآية :1 ]
یعنی: «ما گواهی میدهیم که تو حتماً فرستادة خدا هستی ـ خداوند میداند که تو فرستاده خدا هستی ـ ولی خدا گواهی میدهد که منافقان در گفته خود دروغگو هستند».
پس میبینیم که شهادت آنان هیچ نفعی برایشان در بر نداشت، چون معنای شهادت را در خود تحقق نبخشیدهاند.
در اینجا برخی از اموری را که میتوان بوسیله آنها به حقیقت محبت عمل نمود، میآوریم تا بتوان بدینوسیله در قبال این حق که برای پیامبر ص گذاشته شده است عمل نمود، و در برابر هجوم و حملات گمراهکنندهای که بر علیه پیامبر ص پیش گرفته شده است جلوگیری کرد، و در برابر آن جان و مال و پدر و مادر و هر آنچه که داریم فدا کنیم؛ بلکه هر کس هر آنچه در توان دارد و به قدر امکان و توانایی خویش به این امر مهم جامه عمل بپوشد:
1- تفکر نمودن در دلایل نبوت پیامبر ص دلایلی که بطور قطع نبوت او را ثابت میکنند که اصل آن هم قرآن میباشد.
2- یادگیری دلایلی که دلالت میکند بر وجوب اتباع و فرمانبرداری از پیامبر ص و اقتداء به او از جمله: دلایل قرآنی، سنت و اجماع.
3- آشنایی و آگاهی یافتن بر حفظ خداوند در قلبها بوسیله سنت پیامبر ص، و این امر هم در خلال زحمات بزرگی که اهل علم در طول تاریخ متحمل گشتهاند شناخته میشود که آنان صحیح و غلط را از هم جدا کردهاند و به بهترین شیوه آن را جمعآوری نمودهاند که امت پیامبر ص در میان تمام امتهای پیشین به این ویژگی برتری یافته است.
4- اظهار محبت نمودن به او در دلها و آن هم با یادآوری صفات پسندیده و زیبای او و خواندن شمایل و سجایای برگزیده او، و او تنها کسی است که تمام کمالات بشری را دارا میباشد.
5- یادآوری فضیلت و احسان او در حق تک تک ما، زیرا او بود که دین خدا را بسوی ما آورد و آن را تکمیل و تبلیغ نمود.
6- به دنبال هر کار خیری، خواه دنیوی باشد و یا اخروی، بعد از فضل و سنت پروردگار، او است که ما را موفق گردانیده و بوسیله او است که متنعم گشتهایم، زیرا او راهنمای ما بوده، پس خداوند او را جزای خیر دهد آنگونه که شایسته پیامبری او است.
7- یادآوری اینکه او مهربانترین، مهرورزترین و حریصترین کسی است بر امتش آنگونه که خداوند میفرماید: (النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ). [الأحزاب من الآية :6 ]
یعنی: «پیغمبر از خود مومنان نسبت به آنان اولویت بیشتری دارد».
8- آشنایی و آگاهی بر آیات و احادیثی که مشعر بر فضل و عظمت و بزرگواری او نزد خداوند است، و نیز دال بر محبت ورزیدن خداوند و احترام و اکرام پروردگار برای پیامبر ص میباشد.
9- ملتزم بودن به دستور خداوند که ما را امر میکند که به پیامبر ص محبت بورزیم، بلکه محبت پیامبر ص را بر نفس خویش مقدم بداریم. زیرا پیامبر ص میفرماید: «لن يؤمن أحدكم حتى أكون أحب إليه من نفسه وولده ووالده والناس أجمعين».
یعنی: «ایمان هیچ کدام از شماها تکمیل نمیگردد مگر اینکه من را از نفس خویش، فرزندان، پدر و مادر و از همه مردم بیشتر دوست بدارد».
10- ملتزم بودن به فرمان خداوند که ما را دستور میدهد که با پیامبر ص و سنتهایش مودبانه رفتار نماییم، خداوند میفرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ). [الحجرات الآية : 2].
یعنی: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، صدای خود را از صدای پیغمبر بلندتر مکنید، و همچنان که با یکدیگر سخن میگویید، با او به آواز بلند سخن مگویید تا نادانسته اعمالتان بی اجر و ضایع نشود».
و باز میفرماید: (إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ). [الحجرات الآية : 3 ]
یعنی: «آنان که صدای خود را نزد پیامبر خدا پایین نموده و آهسته بر میآورند. کسانیاند که خداوند دلهایشان را برای پرهیزگاری پاکیزه و ناب داشته است. ایشان آموزش سترگ و پاداش بزرگی دارند.»
همچنین میفرماید: (لَا تَجْعَلُوا دُعَاء الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعَاء بَعْضِكُم بَعْضًا). [النور من الآية : 63 ].
یعنی: «(ای مومنان) دعوت پیغمبر را در میان خویش (برای اجتماع و شرکت در کارهای مهم) همسان دعوت برخی از خود بشمار نیاورید. (چرا که فرمانش فرمان خدا و دعوتش دعوت پروردگار است.»
فرمانبرداری و مطیع بودن برای فرمان خداوند که دستور میدهد باید از پیامبر ص دفاع نمود و او را در برابر هر گونه اذیت و آزاری یاری و حمایت نمود و از انتساب هر گونه نقصی به او امتناع و جلوگیری نمود؛ آنگونه که میفرماید: (لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا). [الفتح الآية : 9 ]
یعنی: «(ما محمد را به سوی شما مردمان فرستادهایم) تا به خدا و پیغمبرش ایمان بیاورید، و خدا را (با یاری دادن دینش) یاری کنید و او را بزرگ دارید و سحرگاهان و شامگاهان به تسبیح و تقدیسش بپردازید».
11- همیشه و مدام نیت صادقانه داشتن و همواره برای یاری دادن پیامبر ص و دور نمودن هر گونه گزندی از او آماده باشیم.
12- دادن بهترین پاداش در آخرت برای کسانی که محبت پیامبر را به بهترین وجه در عملکرد خویش نشان دادهاند، بگونهای که در بهشت رفیق پیامبر ص خواهد بود، بدلیل فرمایش خود حضرت در جواب کسی که گفت: من خدا و رسولش را دوست میدارم و او فرمود: «أنت مع من أحببت» یعنی: شما با کسی خواهی بود که دوستش داشتهاید.
13- درود و صلوات فرستادن بر پیامبر ص خصوصاً وقتی که از وی نام برده شود، و بعد از اذان، و در روز جمعه و در هر وقتی که مجال داشته باشید، زیرا پاداش بزرگی خواهد داشت، و نیز پیامبر ص بر ما حق بزرگی دارد.
14- خواندن و مرور کردن سیره و زندگینامه پیامبر ص و از احکام و دستوراتیکه در هر حادثه و واقعهای که صادر فرموده بهترین استفاده را ببریم، و سعی کنیم آن را با زندگی خویش ربط داده و از آن الگو بگیریم.
15- یادگیری سنت پیامبر ص با خواندن احادیث صحیحی که اهل حدیث آن را تایید و صحیح دانستهاند، و تلاش و سعینمودن در پی فهم صحیح این احادیث و حفظ تعالیم و دستورات آن و یاد گرفتن اخلاق پسندیده و بلندمرتبه از آن و عبادت کامل برای پروردگار و فرمانبرداری بدون چون و چرا از پروردگار.
16- تبعیت و پیروی نمودن از تمامی سنتهای پیامبر ص به ترتیب اولویت.
17- در اقتداء نمودن به پیامبر ص در مستحبات پافشاری نماییم، اگر برای یک بار هم شده در زندگی خود آن را انجام دهیم.
18- از هر گونه استهزاء به سنتهای پیامبر ص دوری جوییم.
19- خوشحال شدن به شایع گشتن سنتهای پیامبر ص در میان مردم.
20- ناراحت شدن و محزون گشتن با نادیده گرفتن سنتهای پیامبر ص در میان برخی از مردم.
21- کینهورزی با هر منتقدی که بخواهد پیامبر ص و یا سنتهایش را نقد کند.
22- دوست داشتن اهل بیت پیامبر ص اعم از همسران او و اولاد و فرزندانش و تقرب جستن به خداوند بوسیله محبت ورزیدن به آنها، زیرا که با پیامبر ص قرابت فامیلی دارند، و نیز بخاطر اسلام آوردنشان، و برای افراد گناهکار آنان درخواست هدایت را از خداوند طلب کنیم چون که هدایت آنان از هدایت دیگران برای پیامبر ص خوشایندتر بوده است، همانگونه که عمر بن خطاب به عباس عموی پیامبر ص میگوید: مهلاً يا عباس لإسلامك يوم أسلمت كان أحب لي من إسلام الخطاب، ومالي إلا أني قد عرفت أن إسلامك كان أحب إلى رسول الله ص من إسلام الخطاب ای عباس چه قدر خوشایند بود روزی که مسلمان شدی، حتی از ایمان آوردن پدرم خطاب برایم خوشایندتر بود، و این بدان علت بود که میدانستم پیامبر ص با مسلمان شدن شما خیلی خوشحالتر خواهد شد تا با ایمان آوردن خطاب.
23- عمل به وصیت پیامبر ص در مورد اهل بیتش که فرموده: « أذكركم الله في أهل بيتي». در مورد اهل بيتم شما را سفارش میكنم.
24- دوست داشتن اصحاب پیامبر ص و احترام گذاشتن به آنها و معتقد بودن به اینکه آنان بر تمام کسانی که بعد از آنها آمدهاند برتری و فضل دارند چه از لحاظ علم و عمل، و چه از لحاظ مکانت جایگاه و مکانت نزد خداوند.
25- دوست داشتن علماء و احترام گذاشتن به آنها چون آنان ادامه دهندگان میراث پیامبرانند، زیرا که علما وارثان انبیاء هستند، پس شایسته است که آنها را دوست داشت و این حق پیامبر ص بر امتش میباشد.
در مستوای خانواده و جامعه
26- تربیت فرزندان بر محبت ورزیدن به پیامبر ص.
27- تربیت فرزندان براساس اقتداء نمودن به پیامبر ص در همه احوال زندگی.
28- داشتن کتاب درباره زندگی پیامبر ص.
29- داشتن نوارهای حاوی زندگینامه پیامبر ص.
30- پخش و ایجاد فیلمهای کارتونی که دارای منهج تربیتی پیامبر ص باشد.
31- اختصاص دادن یک درس و یا بیشتر در هفته به سیره پیامبر ص که همه افراد خانواده از آن بهره ببرند.
32- اقتدا نمودن مرد به پیامبر ص در رفتارش با همسر و خانواده.
33- تشویق نمودن فرزندان به حفظ اذکار نبوی و تطبیق آن در زندگی.
34- تشویق کردن فرزندان به اختصاص دادن مقداری از مخارج روزانه برای تطبیق عملی برخی از احادیث نبوی مانند کفالت یتیم، اطعام مساکین و کمک نمودن نیازمندان.
35- عادت دادن فرزندان برای بکارگیری ضربالمثلهای حدیثی مانند: المؤمن کیس فطن، لا یلدغ المومن من جحر مرتین، یسروا و لا تعسروا.
36- برگزاری مسابقات خانوادگی درباره زندگی و سیرة پیامبر ص.
37- تعریف خانواده مسلمان بوسیله زندگی پیامبر ص براساس تطبیق مشروع و درست که روزی در خانه پیامبر ص ... .
در مستوای آموزش و پرورش و كارمندان آن
38- کاشتن محبت پیامبر ص در دل و نفوس دانشآموزان و دانشجویان در خلال ابراز حق پیامبر ص بر امتش.
39- برگذاری سمینارها و کنفرانسها در زمینه زندگی پیامبر ص.
40- تشویق و وادار کردن مسئولان تدوین کتابهای درسی برای گنجاندن درسی بنام سیره پیامبر ص در رشتههای علوم انسانی.
41- تلاش و کوشش برای ایجاد شاخهای در دانشگاههای غربی برای تحقیق و کنکاش درباره زندگی و سیره پیامبر ص.
42- تشویق کردن تحقیقهای علمی دربارة سیرة پیامبر ص و وادار کردن محققین برای نوشتن کتابهای سنت در زمینههایی همچون مغازی و شمائل.
43- بر پا كردن نمايشگاها و برنامههای مدرسهای و دانشگاهیای که معرّف شخصیت پیامبر ص با رعایت کردن نقشه جغرافیایی گسترش اسلام باشد.
44- اختصاص مکان خاصی از کتابخانه به کتابهای سیره و اهتمام ورزیدن به آن به خاطر محبت ورزیدن به پیامبر ص.
45- کوشش برای ایجاد و نوشتن موسوعههای دانشگاهی درباره سیره نبوی که بتوان بعنوان مرجع از آن استفاده نمود، و ترجمه آن به زبانهای زنده دنیا.
46- برگزاری مسابقات سالانه برای دانشجویان در موضوعات مهم سیره نبوی و اختصاص جوایز گرانبها برای آن.
47- برگذاری اردوهای جوانان که در بر گیرنده مضامین و برنامههایی باشد که باعث ایجاد محبت پیامبر ص در دلها و تعلق خاطر به سنت پیامبر ص بشود.
48- برگذاری دورههای آموزشی تخصصی برای پرورده رهبرانی که به پیامبر ص اقتدا نمایند.
در حد و مستوای ائمه، دعات و طالبان علم.
49- بیان خصایص دعوت و رسالت پیامبر ص و اینکه او براساس دین حنیفی مبعوث گشته و اینکه اصل در دعوت او پافشاری بر هدایت همه مردم تا فقط پروردگار را پرستش نمایند.
50- کوشش و تلاش برای دعوت مردم و هدایت همه قبایل، اقوام و ملل مختلف به این دین.
51- بیان صفات و ویژگیهای اخلاقی و رفتاری چه قبل از رسالت و چه بعد از رسالت.
52- بیان فضایل پیامبر ص و اختصاص یافتن امتش به اسلوبی مناسب و خوب.
53- بیان موقفهای پیامبر ص نسبت به خانواده و همسایهها و اصحابش.
54- بیان چگونگی تعامل پیامبر ص با دشمنانش اعم از اهل کتاب، مشرکین و منافقین.
55- بیان منهج و روشهایش در زندگی روزمره خویش.
56- اختصاص دادن خطبه دوم برای یادآوری بعضی از وقایع سیره و زندگی پیامبر ص و نیز بعضی اوقات باید خطبه را بطور کامل به این موضوع اختصاص داد.
57- مکث کردن بر آیاتی که درباره پیامبر ص بحث میکند خصوصاً موقعی که در نماز خوانده میشوند و برای مدت چند دقیقه بر آنها توجه و تفکر نمودن.
58- برگذاری کلاسهای حفظ احادیث نبوی همراه کلاسهای حفظ قرآن در مساجد.
59- تصحیح نظریات و مفاهیم اشتباه عامه مردم در ارتباط با سنت پیامبر ص و دعوت به تمسک به احادیث صحیح با اسلوبی صحیح و درست.
60- یادآوری فتاوای علما درباره آنانیکه تنقیص شخصیت پیامبر ص را میکنند و اعلام اینکه واجب است با آنان قطع رابطه نموده و باید بغض آنان را به دل گرفت.
61- تلاش و کوشش برای برگرداندن مردم بسوی دینشان و آن هم با بکار گرفتن روشهای دعوی پیامبر ص میسر میشود.
62- هشدار دادن به مردم و آگاه کردن آنان از طریق وسایل ارتباط جمعی مانند تلویزیون، رادیو و روزنامه و مجلات به اینکه در شخصیت پیامبر ص غلو ننمایید و توضیح آیاتی که غلو و زیادهروی را نهی میکنند« مانند حديث: (لا تغلوا فی دینکم) و ذکر احادیثی که در این باره آمدهاند مانند: «لا تطرونی کما أطرت النصاری ابن مریم» و توضیح اینکه محبت صادقانه عبارت است از تبعیت از پیامبر ص.
63- وادار کردن مردم بر مطالعه کردن سیره پیامبر ص از مصادر و منابع دسته اول و توضیح و تبیین آن.
64- برداشتن و نابود کردن شبهات و اباطیلی که درباره پیامبر ص و سیره او گفته میشود.
در حد و مستوای روشنفکران وخبرنگاران و روزنامه نگاران.
65- ابراز شخصیت پیامبر ص و ویژگیهای امتش بوسیله انتشار و یا ذکر آن در مناسبتهای اعلامی و فرهنگی.
66- انتشار ندادن هر گونه موضوعی که باعث تنقیص شخصیت پیامبر ص بشود.
67- مقابله و رد وسایل اعلامی غربی و یهودی که بر ضد دین و پیامبر اسلام ص گفته میشود.
68- برگزاری کنفرانسهای اعلامی و روزنامهای با افراد منصف غیر مسلمان درباره شخصیت پیامبر ص و رسالت او.
69- انتشار آنچه افراد منصف غیر مسلمان درباره پیامبر ص نوشتهاند.
70- برگزاری اردوها و مناسبتهای فرهنگی برای ابراز منهج و سیره پیامبر ص و بیان اینکه منهج پیامبر ص برای هر زمان و مکانی سازگاری دارد.
71- آماده کردن مسابقات اعلامی در زمینه سیره پیامبر ص و اختصاص دادن جوایز گرانبها برای آن.
72- نوشتن مقالات و داستان و جزوات درباره پیامبر ص
73- پیشنهاد دادن به مسئولین روزنامهها و مجلات تا اینکه جایگاه ویژهای در روزنامه و یا مجله خویش را به آیات و احادیثی اختصاص دهد که درباره شخصیت پیامبر ص بحث میکنند و بیان اینکه محبت پیامبر ص واجب است و باید آن را بر همه چیز مقدم شمرد حتی بر نفس خویش.
74- پیشنهاد دادن به مدیران کانالهای ماهوارهای تا برنامه خاصی را به سیره پیامبر ص اختصاص دهند و در آن بیان شود که چگونه با همسران، فرزندان، اصحاب و حتی دشمنانش رفتار میکرد و نیز درباره صفات و ویژگیهای رفتاری او بحث شود.
75- تشویق موسسههای تبلیغاتی برای ایجاد نوارهای تبلیغی از زندگی پیامبر ص به شیوه کاملاً حرفهای و مناسب.
76- تشویق و وادار کردن شبکههای تلویزیونی برای ایجاد و پخش فیلمهای کارتونی برای کودک و نوجوان که حاوی زندگی و سیره پیامبر ص و برخی از داستانهای زندگی پیامبر ص میباشد.
در حد و مستوای موسسههای خیریه و تبلیغاتی.
77- ایجاد انجمنها و گروههایی برای حمل پرچم یاری و نصرت پیامبر ص.
78- اختصاص غرفههایی در نمایشگاهها و همایشهای کشوری و یا بینالمللی کتاب برای عرضه نوارهای ویدئویی و نوارهای کاست مربوط به شخصیت پیامبر ص.
79- اختصاص مکانهایی دائمی برای توزیع نوارهای گوناگون مربوط به پیامبر ص.
80- اختصاص جایزه گرانبها و قابل توجه به کسانی که بیشترین خدمت را در زمینه سنت و سیره نبوی انجام داده باشند، و مراسم بزرگداشت از شخصیتهای بزرگ مرتبه در این زمینهها.
81- ایجاد انتشاراتی کتابهای سیره به زبانهای زنده دنیا و انتشار آن در تمام کتابفروشیها و کتابخانههای عمومی و دانشگاهها.
82- انتشار مجله و یا گاهنامهای که مربوط به سیره نبوی و تعالیم دین باشد و تمام صفات و ویژگیهای امت اسلامی را بیان کند.
83- اختصاص صندوقهایی برای کمک در راه نصرت و یاری رسول الله ص از طریق تالیف و ترجمه و ایجاد کانالهای ماهوارهای و ... .
84- ایجاد کانونها و انجمنهایی که برای ابراز محاسن این دین و دیدگاه اسلام درباره انبیاء و محبت و احترامی که در دین اسلام نسبت به آنان وجود دارد فعالیت نمایند.
85- ایجاد مواقع و مکانهایی که به سیره پیامبر ص اهتمام بورزد.
86- مشارکت نمودن در گفتگوهای مسالمتآمیز با غیر مسلمانان و دعوت از آنان برای تحقیق و تفحص درباره شخصیت پیامبر ص و دین اسلام.
87- نامههای الکترونی را که به پایگاههای اینترنتی مخصوص فرستاده میشوند، بوسیله احادیث و مواعظ نبوی مزین نمائیم.
88- آماده کردن نشریههای الکترونی هر چند مدت درباره شخصیت پیامبر ص و دعوت او، خصوصاً در مناسبات و رویدادهای پیش آمده.
89- اعلان در سایتهای مشهور و تحریکآمیزی از کتابها و یا کنفرانسها درباره شخصیت پیامبر ص.
در مستوای ثروتمندان و دولتهای اسلامی
90- کمک و پشتیبانی کردن تمام فعالیتهای دعوی که مربوط به سیره نبوی میباشد.
91- چاپ پوسترهایی که در برگیرنده احادیث و مواعظ پیامبر ص میباشند.
92- مشارکت در راهاندازی شبکههای ماهوارهای و رادیو و مجلاتی که از اسلام و پیامبر ص بحث میکنند مخصوصاً با لغات زنده دنیا و بالاخص زبان انگلیسی.
93- اجاره کردن دقایقی از شبکههای بیگانه و غیر اسلامی برای تبلیغات اصول و مفاهیم ارزشمند اسلام و پیامبر ص.
94- ایجاد مراکز متخصص برای بحث و بررسی جنبههای مختلف سیره نبوی و ترجمه آن به زبانهای زنده دنیا.
95- ایجاد موزهها و کتابخانههای مخصوص به سیره نبوی و فرهنگ و تراث نبوی ص.
96- ایجاد سایتهای انترنتی مخصوص به سیره وسنت نبوی ص.
97- چاپ و نشر کتابها و نوارهای مخصوص که در بر گیرنده محاسن دین اسلام و اخلاق و شمائل پیامبر ص باشد مخصوصاً با زبانهای زنده مانند انگلیسی.
98- مشارکت و کمک کردن در مسابقات دعوی که به سیره نبوی اهتمام میورزند.
99- شماره صد را به شما واگذار میکنیم تا آن را نوشته و برای ما به آدرس زیر ارسال فرمایید.
برادر و خواهر مسلمان بر همه ما واجب است به هر اندازه که در توان میباشد پیامبرمان پیشوا و حبیب خود را کمک و یاری نماییم و به همین خاطر این یادآوری را آماده و چاپ کردیم تا برای هیچ یک از ما عذر و بهانهای وجود نداشته باشد.
پس باید همه ما برای نشر و توزیع آن بکوشیم، و خانواده و عموم مردم را به آن دعوت نمائیم خواه در مجالس و مراسمات خانوادگی باشد و یا تماسهای تلفنی و یا نامههای الکترونی و غیره برای نصرت و یاری رسول الله ص.
تهيه و تنظيم: انجمن جهانی نصرت خاتم الانبیاء.
آدرس اینترنتی: http://www.Icsfp.com/
ترجمه: إسحاق بن عبدالله دبيري العوضي
الرياض: ص.پ 150103 الرمز: 11757
تاريخ 21 محرم 1427 هـجري قمري
------------------------------------------------------
منبع: www.aqeedeh.com سايت عقيده